منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
    موضوعي ثبت نشده است
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لينک دوستان
پيوندهاي روزانه
نويسندگان
درباره

جستجو
مطالب پيشين
  • پلاك هاي خاكي
  • مطالب پيشين
    • خاطرات شهدا
    • مطالب پيشين
      • يازهرا
      • مطالب پيشين
        • زندگي نامه شهيد جوادشاعري
        • مطالب پيشين
          • زندگينامه: مهدي باكري (1333 - 1363)
          • مطالب پيشين
            • زندگينامه: علي صياد شيرازي (۱۳۲۳-۱۳۷۸)
            • مطالب پيشين
              • زندگي نامه شهيدحسين خرازي
              • مطالب پيشين
                • زندگي نامه شهيد زين الدين
                • مطالب پيشين

                  وقتي اسم جنگ ميادقلبم تندتندمي زندوقتي سريال هايي ازدفاع مقدس مي بينم نمي تونم خودموكنترل كنم گاهي وقت هاهم بغضم مي گيره واشكم درمياد ولي نمي دونم چرانمي تونم جاي آن ها باشم خودمو توموقعيت آنها مي تونم بزارم ولي نمي تونم ازنظراخلاقي مثل آنها باشم قلبم داره مي تپه به اميداينكه يك روزخداقبولم كنه تاالان توهرامتحاني قبول شدم ولي هميشه توامتحان خدا روفوزه كاش يك روزمنم به آرزوي قلبي خود برس




                  برچسب ها : ،


                   

                   

                   

                   

                  گويند مرا به رسم رفاقت دعا كنيد
                  اما شما فقط مرا به قصد شهادت دعا كنيد
                  التماس دعاي شهادت

                   

                   

                  [ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ ]
                  سلام سردار خوبم

                   

                  براي از تو نوشتن بايد از مادر شروع كنم ، از بي نشاني ... از قبر هاي پنهان شده در تاريخ  ... از اينكه جلوي چشمان دوستانت پرپر شدي اما تلاش براي برگرداندن پيكر مطهرت بي نتيجه ماند ... از زخم ... از نفس هاي به شماره افتاده ... از خس خس گلو ، تاريكي چشم و بوي بادامِ‌ تلخ ... از سوختنِ حنجره ...از عشق

                   

                  وقتي كه دست خواهشي براي حفظ جانش  دامان خاكي ات را چنگ ميزد چه شد كه نترسيدي ؟ چه شد سردار كه جانت را براي آرامش چهره ي وحشت زده اش به ميدان آوردي ؟ راستي با خودت نگفتي چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است ؟ اين روز ها كم نميشنويم از اين حديث هاي ناگفته در اسلام و افزون شده در عرف . اما اينبار حرفِ پول و طلا نيست . حرف از خون است ... از جان ... عزيزترين سرمايه ي بشر و تو اينبار چه ماهرانه در قمار عشق همه چيز را دادي حتي هستي ات را ... ومن اگر جاي تو بودم ...

                   

                  راستي من اگر جاي تو بودم ...

                   

                  بيا بحث را عوض كنيم . بيا فقط از تو بگوييم . بيا به جايي نرسيم كه مثل هميشه سه نقطه بماند جاي همه ي كم كاري هاي من . جايِ جاي خالي تو كه رفتي تا خط بماند ... خط بماند كه ما بمانيم با اقتدار .

                   

                  تو انتخاب كردي شهادت را ... و چه بسيارند كسانيكه نمي فهمند معناي حيات "عندَ ربّهم يُرزقون "را... تو كه رفتي همه گفتند مگر ما گفتيم ؟ خودش خواست ... من گوش هايم را ميگيرم ... تو اما صبوري سردار ... ميدانم .

                   

                  وقتي سر حسين به نيزه ها رفت كم نبودند اشباهُ الرّجالي كه خون خدا را سنگ زدند به جرم عاشقي و هنوز هم ميشنويم كه حسين را استيضاح ميكنند براي قيامش ... من گوش هايم را ميگيرم ... و تو اين بي حرمتي ها را به جان مي خري به حرمت نامت حسين ... ميدانم .

                   

                  شبي كه پدر به عشق قدوم عاشورايي ات نامت راحسين نهاد شايد فكرش را هم نميكرد كه خودِ ارباب براي پروازت به آسمان با يا علي از زمين بلندت كند . ولي مادر از بچگي به تو آموخته بود ياعلي گفتن را ...

                   

                  چشمانت را ببند فرمانده  ... اينگونه كه تو نگاه ميكني دلم ميلرزد ... وجدانم به خروش مي آيد از سكوت زبانم ... از اينكه تا توانسته ام از تو نگفته ام !!! و تو اما بي نيازي سردار ... ميدانم ... و من اما سخت محتاج دستان افلاكي ات ...

                   

                  حق مطلب در باره ي تو همان بود كه مولاي عشق فرمود ...

                   

                  قهرمان يعني ...تو ! و من امروز فهميده ام معناي قهرمان ماندن را  .

                   

                  بگذار همه از عشق هاي بي اساس و زودگذر بگويند . بگذار بي خردان چشم هايشان را به رويت ببندند. بگذار سوت هاي بي غيرتي تا ميتوانند عربده بكشند و جولان دهند اما ... اما من ! براي تو هورا ميكشم قهرمانِ من ... براي تو و روح افلاكي ات .

                   

                   

                  مثــــــل تــو راهــــي كرببلاييــم         هنـــــوز يـــاد محـرم مونده با ما

                   

                  اگه دشمــــن تــو رو از ما گرفته         هنـوز خــط مقــدم مـــونده با ما

                   

                   نحن مقاومون ... الي الابد ... يا علي

                  [ شنبه چهاردهم فروردين ۱۳۹۵ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ همسنگران ]
                   
                  رو به روي دانشگاه صنعتي شريف (خيابان زنجان) تعدادي از خونه هاي قديمي و مخروبه وجود داشت كه به ذهنمون هم نمي رسيد كسي توي اين خونه ها زندگي كنه.

                  يه روز مصطفي دستم رو گرفت و برد كنار يكي از خونه ها.

                  اونجا يه اتاق خرابه ي نمناك رو ديدم كه به جاي در، پرده جلوش آويزان بود؛ يه لامپ معمولي هم جلوي در روشن بود.

                  اين در واقع محل زندگي يه مادر، با سه تا بچه ب قد و نيم قدش بود. مصطفي با ناراحتي گفت: ببين اينا چطوري دارن زندگي مي كنن! ما ازشون غافليم.

                  بعد تعريف كرد كه چند وقته بهشون سر ميزنه و برنج و روغن براشون مي بره. وقتي هم خودش نمي تونه كمكي بكنه چندتا از بچه ها رو مي بره تا اونا كمك كنند.

                  شهيد مصطفي احمدي روشن
                  معاون بازرگاني سايت هسته اي نطنز

                  [ دوشنبه بيست و يكم دي ۱۳۹۴ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ همسنگران ]

                  سيد اسماعيل! وقتي خبر شهادتت رو محمد اسدي بهم داد؛ اصلا باورم نشد!
                  فكر كردم دوباره يه بازي جديد راه انداختي تا منو سر كار بذاري ...
                  آخه مؤمنِ خدا! تو كه قرار نبود به اين زوديا بِري اونور ... پس چي شد؟ چرا بي خداحافظي ... يه تك زنگي ... پيامكي ... ناسلامتي دوستي گفتن، رفيقي گفتن!
                  يادته چند سال قبل، شبِ شهادت امام صادق ع پشتِ موتور بهم چي گفتي؟ يادته !؟
                  ولي مطمئنم، اينو هيچكدوم از بر و بچه هاي يادشون نميره كه هي ميگفتي هر كي نخونه، بي ... !
                  اسمعيل جان!
                  بخدا دستم ميلرزه قبلِ اسمت بنويسم
                  من خيلي بدم خيلي، عين چي توو گِلِ دنيا گير كردم ... اما تو رو جدت، اون دنيا هواي مارو داشته باش !

                  جان دستمو بگير

                  گيله مرد

                  [ چهارشنبه بيستم آبان ۱۳۹۴ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ همسنگران ]

                  قرار نبود به عمليات برود!
                  نه سن و سالي، نه قد و قامتي و نه هيكلي! انتظاري هم نميشد داشت از يك بچه 11ساله!
                  كسي اسمش را نميدانست. يعني خودش نگفته بود كه مبادا او را به پشت جبهه منتقل كنند.
                  شب عمليات رسم بود هر دفعه روضه يكي از شهداي كربلا را مي خواندند تا بچه هاي گردان حسابي عاشورايي بشند!
                  آنشب قرعه به نام حضرت قاسم خورده بود! بچه ها فقط به او نگاه ميكردند و زار زار گريه مي كردند!
                  روضه از اين مجسم تر نميشد!
                  شب، عمليات شروع شد!
                  بعد عمليات وقتي بچه هاي فرماندهي مشغول گرفتن آمار شدند يكي از كساني كه در سرشماري نبود اون بود.
                  تمام بچه ها براي پيدا كردنش بسيج شدند، بعد چند مدتي صداي فرياد يكي از بچه ها بلند شد كه: بياين! اينجاست!
                  وقتي بهش رسيدند آروم خوابيده بود، گلوله مستقيم به گلوش خورده بود، چيزي از پاهاي كوچيكش باقي نمونده بود، شني هاي تانك از روشون رد شده بود!
                  وقتي بچه ها پيراهنش رو باز كردند تا پلاكش رو در بيارند و آماده انتقال به عقبش بكنند،ديدند روي زير پيرهن تنش با ماژيك و خط بچه گانش نوشته بود:
                  نام:قاسم!
                  مي خواستم ببينم چه چيزي هست كه از عسل شيرين تر است!

                  [ چهارشنبه بيستم آبان ۱۳۹۴ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ 1 همسنگر ]

                   

                   


                  به تك تك اين بزرگواران نگاه كن.
                  همگي راهي به سوي آسمان پيدا كردند...رفتند!
                  ظاهرا جنگي نيست اما هنوز شهيد ميدهيم...

                  سبك بالان خراميدند و رفتند...مرا بيچاره ناميدند و رفتند

                  پير ما ميگويد براي شهادت هنوز فرصت هست...دل را بايد صاف كرد.
                  اما چه كنم بار گناهانم از اين معبر تنگ عبور نخواهد كرد.
                  خدايا اندكي بخشش...گذشته و گناهانم را پاك كن و بعد خاكم كن...
                  اگر شهيد نشويم بايد بميريم!!راه سومي وجود ندارد...

                  خداوندا روزي شهادت ميخواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت...
                  شهادت براي خودت و در راه هدف...

                  السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة
                  [ پنجشنبه بيست و پنجم تير ۱۳۹۴ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ 1 همسنگر ]

                  چقدر اين دست سنگين بود!

                  قرنها از ماجراي كوچه گذشته و

                  هنوز گوش شيعه درد ميكند!


                  [ پنجشنبه بيست و نهم اسفند ۱۳۹۲ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ 1 همسنگر ]

                  به نام خدايي كه كربلا را آفريد تا ما وطن داشته باشيم.

                  نه كسي بي آنكه بشنود، مي گويد و نه قلمي بي آنكه آداب نوشتن بداند، مي نويسد.

                  ليك، نه اين گوش را ادعايي است در شنيدن ملكوتي آواي  قدسيان و نه اين قلم را توان جعل معنا در چينش هنرمندانه واژگان....

                  بلكه باور آن است كه آنچه از لطف، هديه داده اند، براي شنيدن شماست.

                  اگر نشنيديد ايراد از «مـــــــن» است....دعايش كنيد.

                  ما را به بهشت مي برند، يعني هنوز به ما اميدي هست...؟!!

                  اي رفيقان كربلا را زائرم؛

                  حرمت خون خدا را زائرم ...

                  سلام انشاالله دوشنبه عازم كربلام با كاروان پياده

                  بالاخره فراق پايان گرفت

                  و ما را به بهشت مي برند.اما نه  بهشتي كه آدم از آن رانده شد...بهشتي كه آدم از آن زاده شد.

                  فقط  خود خدا مي دونه كه چقدر خوشحالم....

                  آخه من كجا؟؟؟؟؟؟..... و كربلا كجا???????

                  اي اهل وفا به يادتان خواهم بود

                  هنگام دعا به يادتان خواهم بود

                  حالا كه مسافر ديار عشقم

                  در كرب و بلا به يادتان خواهم بود

                  حلالم كنيد ودعام كنيد با معرفت به زيارت و پابوسي عرشيان كربلايي برسم.

                  كربلا نمان، كربلايي بمان.

                  كربلايي باش! از آنان كه هم ترس را مي كشند هم مرگ را.

                  كربلايي باش! حتي اگر ساكن شامي.

                  كربلايي باش! از آنانكه با مرگ زنده مي شوند.

                  كربلايي باش! چنان تشنه كه دنيا را جز دود نبيني.

                  كربلايي باش! از آنانكه پايان را آغاز مي دانند.

                  كربلايي باش! حتي اگر كربلا نرفته اي.

                  انشاالله بارها و بارها كربلا بريد و در قطعه اي از بهشت سر دو اهي گير كنيد....بين الحرمين و ميگم. ياعــــــــلي،كربــــــــــــــلا.

                  حتي براي ما كه رسم مهمان نوازي نمي دانيم،

                  مهماني تو چــــــــــــقـــــــــــــــــدر شيرين است....


                  [ شنبه بيست و سوم آذر ۱۳۹۲ ] [ ] [ در آرزوي شهادت ] [ 21 همسنگر ]
                  افسران - شهيدي كه شهادتش دلِ ما را


                  به روايت مادر:
                  شاگرد اخلاق آيت الله خوشوقت بود.
                  بچه ها مي گويند به حاج آقا گفته بود:"ذكري به من ياد بدين كه من شهيــــــــــد بشم."
                  حاج آقا گفته بود:"شما الان فقط وظيفه تونه اون جا(سايت نطنز)خدمت كنيد.خدمت شما در اون جا،ظهور آقا امام امام زمان (عج) رو نزديك مي كنه."
                  دوستانش بعد از شهادت مصطفي رفتند به حاج آقا گفتند:
                  "حاج آقا!چه ذكري به مصطفي ياد دادي؟؟!"
                  حاج آقا گفته بود:"تا همين جا ديگه كافيه.بهتره شما خدمت كنيد...نيازي نيست بريد ذكر ياد بگيريد!"

                  برگرفته از كتاب
                  -
                  -
                  -
                  +گمنام نوشت:
                  مصطفي هم رفت، آري! او هم اينجايي نبود...............


                  خوش به حالتان كه به آرزويتان رسيديد...
                  برايمان دعا كن......
                  اين روزها.




                  برچسب ها : ،



                  شهيد حمزه خسروي، فرمانده عمليات يكي از گروهان هاي لشكر المهدي(عج) بود. روزي پس از اداي نماز صبح، رو به يكي از برادران روحاني مي كند و مي پرسد: «آقا! اگر كسي خواب امام علي عليه السلام را ببيند، چه تعبيري دارد؟» روحاني در پاسخ مي گويد: «بايد ديد چه خوابي ديده و ماجرا چگونه بوده است.»

                  شهيد خسروي ديگر چيزي نمي گويد؛ اما دو ساعت بعد، در يكي از محورهاي عملياتي، در حالي كه فرق سرش شكافته شده بود، به ديدار حضرتش شتافت و رستگار شد.

                  برگرفته از كتاب دو ركعت عشق/ عليرضا قزوه

                  خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟

                  من يكي وقتي سر چند شماره از مجله سوره نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم.
                  پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه‌ من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم.

                  راوي:يوسفعلي ميرشكاك
                  داد زد:خدا لعنتت كند

                  احتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار انديشه فيلمي را نمايش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ... در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله عليها بي ادبي مي‌شد. من اين را فهميدم. لابد ديگران هم همين طور، ولي همه لال شديم و دم بر نياورديم. با جهان بيني روشنفكري خودمان قضيه را حل كرديم. طرف هنرمند بزرگي است و حتما منظوري دارد و انتقادي است بر فرهنگ مردم اما يك نفر نتوانست ساكت بنشيند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داري توهين مي‌كني؟!
                  همه سرها به سويش برگشت در رديف‌هاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله با سيمايي بسيار جذاب و نوراني. كلاهي مشكي بر سرش بود و اوركتي سبز بر تنش. از بغل دستي‌ام (سعيد رنجبر) پرسيدم: «آقا را مي‌شناسي؟»
                  گفت: «سيد مرتضي آويني است.»
                  مفهوم زيباي آزادي

                  صداي گنجشكها فضاي حياط را پر كرده بود, باباي مدرسه جارو به دست از اتاقش بيرون آمد. مرتضي! مرتضي! حواست كجاست؟ زنگ كلاس خورده و مرتضي هراسان وارد كلاس شد. آقاي مدير نگاهي به تخته سياه انداخت. روي آن با خطي زيبا نوشته شده بود: «خليج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر كس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضي نگاهي به بچه‌هاي كلاس كرد. هنوز گنجشك‌ها در حياط بودند. صداي قناري آقاي مدير هم به گوش مي‌رسيد. دوباره در رويا فرو رفت.
                  يكي از بچه‌ها برخاست: «آقا اجازه! اين را «آويني» نوشته.» فرياد مدير «مرتضي» را به خود آورد:
                  «چرا وارد معقولات شده‌اي؟ بيا دم دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زير بغلت و بفرستمت خانه.»
                  معلم كلاس جلو آمد و آرام به مدير چيزي گفت. چشمان مدير به دانش‌آموزان دوخته شد. قليان احساسات كودكانه‌ مرتضي گوياي صداقت باطني‌اش بود و مدير ...
                  «سيد مرتضي» آرام و بي‌صدا سرجايش بازگشت. اما هنوز صداي گنجشكان حياط و قناري آقاي مدير به گوش مي‌رسيد. آزادي مفهوم زيباي ذهن كودك شد.
                  تعلقات سيد مرتضي

                  كتابچه دل سيد پر بود‏،
                  آن را كه مي‌گشودي، صدف عشق را مي‌ديدي كه درونش مرواريد محبت اباعبدالله (ع) و ايمان به خدا مي‌درخشيد. همه وجودش را به امام عشق بخشيده بود. خانه، ماشين و مال، چيزهايي بودند كه در مخيله‌اش نمي‌گنجيد.
                  سرانجام دنيا را رها كرد و فرياد زنان با پاي برهنه در برهوت كربلا دويد.
                  فقط براي سالار شهيدان خواند و نوشت. آسماني بود‎، متواضع و بلندنظر،
                  در برنامه دانشجويي «رقص علم» به خواهش دانشجويي، از مولايش نوشت.
                  برق سكه‌ها چشمانش را خيره نكرده بود، اين عشق بود كه قلبش را بي‌تاب ساخته و قلمش را لرزان.
                  اعتراض كردم، سيد سالهاست كه مي‌نويسي و مي‌خواني اما هنوز ...
                  كلامش سردي سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقي غير از اين موضوعات ندارم...»

                  منبع : كتاب همسفر خورشيد
                  راوي:آقاي همايونفر

                  ندامت

                  صفحه سپيد تقدير ورق خورد،
                  اما سياهي گناهان من هر ساعت پاكي و صداقت اين دفتر را تيره مي‌ساخت.
                  سرخي افق دل آسمان را خونين ساخته بود.
                  كه من دل سيد را شكستم.
                  از شدت ناراحتي به حياط آمدم
                  نگاه هراسان، دل بيقرار و لبان لرزان من،
                  همه گوياي ندامت بود. قدمي بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن.
                  سيد مرتضي در را بست، به نماز ايستاد.
                  او هنوز دفتر اخلاصش سپيد بود.
                  ساعتي بعد در خيابان در آغوشش بودم.
                  گويي اتفاقي نيفتاده است.

                  منبع : كتاب همسفر خورشيد
                  راوي:محمدي نجات

                  زندگي و نماز

                  به نماز سيد كه نگاه مي‌كردم،
                  ملائك را مي‌ديدم كه در صفوف زيباي خويش او را به نظاره نشسته‌اند.
                  رو به قبله ايستادم. اما دلم هنوز در پي تعلقات بود.
                  گفتم: «نمي‌دانم‏, چرا من هميشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»
                  به چشمانم خيره شد.
                  «مواظب باش! كسي كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگي نيز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»

                  گفت و رفت.

                  اما من مدتها در فكر ارتباط ميان نماز و زندگي بودم.
                  «نماز مهمترين چيز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار ديگر خواندم, اما نماز سيد مرتضي چيز ديگري بود.
                  1- از سخنان سيد مرتضي آويني

                  منبع: كتاب همسفر خورشيد
                  راوي: اكبر بخشي

                  دفتر سپيد, قلمي سرخ

                  به چشمانش كه نگاه كردم،
                  تبلور ايمان را يافتم
                  سر بر خاك كه مي‌نهاد،
                  هق‌هق اشك بود و ناله‌هاي بي‌قرار
                  درست از همانجا حضور خدا را حس مي‌كردي
                  لحظه لحظه رسيدن به قرب الهي را
                  خاكي و متواضع با لباس ساده بسيج
                  دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت،
                  زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سيد هنوز با دهان روزه و دعاي زير لب از سفرهاي سبز آسماني شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپيد با قلمهاي
                  سرخ مي‌نوشت.

                  منبع: كتاب همسفر خورشيد
                  راوي: دالايي

                  سفر حج

                  سفر حج ، ميقات با خداي عشق با پاي دل راه سخت صفا و مروه را پيمودن كار عاشقان است. بين آنكه دلش مشتاق باشد،‌ با آنكه پايش مشتاق باشد فاصله‌اي است به وسعت آسمان تا زمين.
                  مرتضي كه از اين سفر بازگشت،‌ به ديدارش رفتيم، در عرفات گم شده بود، مي‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پيدا كنم. خيلي برايم عجيب بود. من كه گم بشوم ديگر چه توقعي ازآن پيرمرد روستايي است.»
                  لبخندي بر لبانش نشست و ادامه داد :« بعد يادم آمد كه اي بابا! حديث داريم كه هركس در عرفات گم بشود خدا او را پذيرفته است.»
                  صحراي عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بي‌قرار آويني، اگر تمام اشك‌هايش در جبهه بي‌شاهد بود،‌ آنجا كه ديگر مولايش دل بي تاب سيد را مي‌ديد. آنجا كه حجه‌بن‌الحسن(عج) اشك را از روي گونه‌هاي مردان خدا پاك مي‌كند، دستانش را مي‌گيرد،‌ تا راه را گم نكند سيدي دست در دست سيدي والامقام هفت وادي عشق را با پاي جان مي‌دود.

                  منبع: همسفر خورشيد

                  راوي:‌ شهيد سيد مرتضي آويني
                  پارتي بازي
                  از شدت عصبانيت دستانم مي لرزيد.
                  صورتم سرخ شده بود.
                  كاغذ را برداشتم.
                  لرزش قلم بر روي كاغذ و نوشته‌اي تيره بر روي آن
                  اعترافي از روي ناداني به سيدي بزرگوار
                  به خانه رفتم
                  خسته از سختيهاي روزگار چشمانم را بستم
                  در عالم رؤيا
                  صديقه طاهره را ديدم، زهراي اطهر(س) در مقابلم ايستاد.
                  از مشكلاتم گفتم و سختيهاي مجله سوره
                  حضرت فرمودند: با فرزند من چه كار داري؟
                  و باز گلايه از سيد مرتضي و حوزه هنري
                  دوباره فرمودند: با فرزند من چه كار داري؟
                  و سومين بار ازخواب پريدم
                  غمي بزرگ در دلم نشست، كاش زمين مرا مي‌بلعيد و زمان مرا به هزاران سال پيش‌تر پرت مي‌كرد.
                  مدتي بعد نامه‌اي به دستم رسيد :«يوسف جان! دوستت دارم، هرجا مي خواهي بروي برو،‌ هركاري مي خواهي انجام بده، ولي بدان براي من پارتي‌بازي شده است،‌ اجدادم هوايم را دارند»
                  ساعتي بعد در مقابلش ايستادم.
                  سيد جان! پيش از رسيدن نامه خبر پارتي بازي‌ات راداشتم.

                  منبع: همسفر خورشيد
                  راوي: برادر يوسفعلي مير‌شكاك

                  نخل تنومند

                  شب جمعه
                  و مردي در كنار محراب مسجد عشق (جمكران)
                  «يا غياث المستغيثين»
                  بغضي بود كه در گلو مي‌شكست
                  صداي هق هق گريه‌هاي مرد و شانه‌هاي لرزانش
                  مرا متوجه او ساخت
                  پس از اتمام دعا كنارش نشستم
                  معصوميت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش
                  ناگهان تمام وجودم لرزيد
                  با ديدن كتاب حافظ
                  گفت: «برايم فال بگير.»
                  و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت
                  «خرم آن روز كزين منزل ويران بروم.»
                  و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فرياد مي‌زد.
                  چند ساعت بعد عازم رفتن شد
                  پرسيدم: «نامت چيست؟»
                  گفت: «مهره‌اي گم شده در صفحه شطرنج الهي»
                  دو سال گذشت
                  اما طنين صدايش در ذهنم بود.
                  بار ديگر
                  او را در محفل عاشقان مولا يافتم.
                  نامش را پرسيدم.
                  گفتند: «سيدي از عاشقان سلسله ولايت است.»
                  در تكرار مكرر آن محفل
                  شبي از شبها به اصرار دوستان فقط براي دل او سروده‌اي را خواندم
                  او برعكس سجاده‌نشينان خانقاهي بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.
                  اي كاش من مريد اين يل پهنه عرفان و عشق حق بودم.
                  او را دوست داشتم بدون اينكه حتي نامش را بدانم.
                  سرانجام از اين منزل ويران رخت بربست.
                  و من تازه فهميدم كه چه پربار بود‏, اين نخل تنومند و سر به زير

                  منبع: همسفر خورشيد عشق

                  خضر زمان

                  نگران بود و اميدوار. شايد آيندگان عاشق‌تر باشند.
                  عشق يعني همانند موسي (ع) به دنبال خضر(ع) زمانت، مهر سكوت برلب، با چشماني بسته، دل به جاده سپردن. در اين وادي چرا؟ معنا ندارد ناگهان شكوه‌هاي ديرينه سيد مرتضي سرباز كرد.
                  «صداي من به جايي نمي‌رسد، اما اگر مي‌شد برسد، بايد در اين مملكت براي سريان و نفوذ گسترده‌تر رأي ولايت فقيه تلاش كرد. نبايد راضي شد و گذاشت كه اوامر آقا در پيچ و خم توجيهات و تفسيرهاي غلط معطل بماند. اين آخرين سفارش بود. پس اگر براي لحظه‌اي مردد شدي، بدان تو مرد ميدان و عمل نيستي.

                  منبع : كتاب همسفر خورشيد

                  مرد باراني

                  تالار انديشه مملو از هنرمندان،‌ نويسندگان،‌ فيلمسازان و ... بود.
                  به سختي وارد سالن شدم.
                  فيلم اجازه اكران نداشت. آرام در كنار سعيد رنجبر نشستم.
                  ناگهان در ميان متن فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه (غير مستقيم) به صديقه طاهره توهين شد.
                  سكوت تلخي بر فضا حاكم گشت.
                  در خيا ل خود با روشنفكري قضيه را حل كرديم:‌«حتماً انتقادي است بر فرهنگ عامه مردم»
                  در همين لحظه مردي با كلاه مشكي و اوركت سبز برخاست.
                  نگاه‌ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت كند چرا توهين مي كني؟»
                  سيد مرتضي بود كه مي خواست بر سر جهان فرياد بزند،‌ او تنها ايستاده بود.
                  از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است.

                  منبع : همسفر خورشيد
                  راوي : رضا رهگذر

                  داروي درد وصال

                  مرتضي خيلي خسته بود، خسته عشق و همه مي‌دانند كه نوشداروي اين درد، وصال است. در عمليات طريق‌القدس علي به شهادت رسيد و در آغوش آويني آخرين نفس را كشيد، اين‌بار خون بود كه از ديدگان مرتضي مي چكيد، برايش سخت بود، علي در نزديكي او شهيد شود و او كه كمي جلوتر بود....
                  وقتي عشق حسين (ع) در جانت ريشه كرد،‌ ديگر قدرت ماندن نداري، در قافله حسين(ع) كسي قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته‌اند،‌ آن‌روز كه رضا در كنار او به شهادت رسيد، قريب دو ساعت مرتضي بي‌تاب و سرگردان در شلمچه راه مي‌رفت، بي‌قرار بود گمان مي‌كرد از قافله جا مانده است،‌ يا اينكه قافله سالار او را در كاروان خويش نپذيرفته است. آرام پرسيدم :«مرتضي جان چرا پريشاني؟» بغض گلويش را فشرد :‌«من نمي‌فهمم چرا در اين مدت من شهيد نشده‌ام.درست مي‌ديدم كه درآخرين لحظه تير به افراد نزديك من مي‌خورد و من سالم از كنار آنها بلند مي‌شوم»
                  منبع: همسفر خورشيد
                  در باغ شهادت باز است

                  آن روزگار اتاق بچه‌هاي سوره تنها محفل انس كساني بود كه «هنر ديانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجيح مي‌دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفير فرهنگ ولايت «صادق گنجي» را در روزنامه‌ها نوشته بودند. وارد اتاق كه شدم بوي خوش عطر «تي‌رز» به مشامم رسيد، فهميدم كه سيد آنجاست. مقابل پنجره ساكت و منتظر ايستاده بود. جلو رفتم. دانه هاي درشت اشك گونه‌هايش را نوازش مي‌كرد، با صداي بلند گفتم:«خدا قوت آقا مرتضي!» يكي از بچه‌ها سريع مرا به سكوت دعوت كرد، همانجا سر جايم نشستم نمي‌دانستم حالش بد است».
                  ناگهان برگشت و با بغض گفت: « مي بيني حسين؟ مي بيني چه جوري داريم در جا مي زنيم ؟
                  هفته پيش با او بوديم. كاش او را مي شناختي. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلي!... خوش به حالش
                  كي فكر شو مي كرد به اين قشنگي اونم بعد از اين همه مدت كه از قطعنامه مي گذره بره ؟»
                  ديگر چيزي نگفت. هق هق گريه امانش را بريد. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر كشيد.

                  منبع: گفتگو با آقاي حسين بهزاد

                  در حضور غربت ياران

                  سيد دل پرخوني داشت، همراهانش با صداي «يارب»‌هاي او در نيمه‌شب

                  آشنا بودند. پاسي از شب كه مي‌گذشت، در انتظار صداي ناله‌هاي آويني چشمانشان را باز مي‌كردند مرتضي مرثيه‌سرا بود، دلي عاشورايي داشت قصه وصال، روح بي‌تابش را عاشق مي‌ساخت. يكبار در دوكوهه به او گفتم: شهيد داوود يكبار در زمين خيس پادگان به زمين افتاد و گريه كرد وقتي علت گريه‌اش را پرسيدم، پاسخ داد:«ياد عباس (ع) افتادم كه هنگام به زمين افتادن دست نداشت، حتماً‌ خيلي سخت به زمين افتاده است. با شنيدن اين سخن گريه مجال صحبت را از مرتضي گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به ياد غربت عباس‌بن‌علي (ع) و داوود گريست. گوئي پرده‌هاي غيب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمين صبحگاه مي‌ديد. لب به سخن گشود، داوود بايد مي‌رفت. برخاست،‌ پا برجاي گام‌هاي داوود نهاد. مرتضي مردي آسماني بود كه پاي بر خاك داشت.

                  منبع : كتاب هسفر خورشيد.
                  راوي : برادر رضا برجي

                  مرواريد گم شده يقين

                  در عمليات كربلاي پنج،‌ سيد مرتضي مسئول اكيپ بود.
                  از آسمان آتش مي باريد. از شدت سرما بدنمان مي لرزيد. آويني گفت :« بايد به جاده فاطمه الزهرا (س) كه زير آتش عراقيهاست، برويم.»
                  مدتي بعد «مرادي نسب»، «والايي» و «عباسي» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز كردم؛ اما دوباره بي هوش افتادم.
                  يك ساعت بعد بيدار شدم، مرتضي بيرون سنگر نماز شب مي خواند،
                  با خودم گفتم : « اين مرد خستگي ندارد»
                  براي نماز صبح همه بچه ها را بيدار كرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتيم.
                  حاجي فقط تا رسيدن به خط خوابيد. در خط مقدم شجاعانه مي دويد،
                  اصلا لزومي نداشت كارگردان آنجا باشد، مسئوليتهايي كه در شهر داشت بايد مانع حضور او در جبهه مي شد،
                  ترس و خستگي در قاموس مرتضي راه نداشت،
                  او در جبهه به دنبال چيز ديگري بود.
                  «مرواريد گم شده يقين كه سخت پيدا مي شد.»

                  منبع : كتاب هسفر خورشيد
                  راوي: آقاي همايونفر

                  گل سرخ

                  مرتضي چون گلي سرخ ميان بچه هاي روايت مي درخشيد، همه از تلألو وجود او جان مي گرفتند،
                  اميد حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه هاي سالهاي جنگ و شهادت دوستان بر روي دو پايش ايستاده بود.
                  اما هنوز در سر سودايي داشت، ‌دلش نمي خواست مردم اسطوره هاي ايمان را به فراموشي بسپارند.
                  «روايت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند كه آن روح و نواي قبلي در فيلمها نيست.
                  كار «روايت» پس از جنگ سخت تر شده بود،‌ حاجي با عصبانيت به بچه ها گفت:« شما را به خدا در مورد من هر فكري مي خواهيد بكنيد
                  اما در مورد اين يكي ديگر قضاوت نكنيد، روايت فتح اصلا از من نيست،

                  از يك جاي ديگر است.

                  مشكل ما اين است كه مقدار فيلم هايي كه در دسترس داريم، محدود است و
                  براي اجراي امر آقا مجبوريم براي زنده نگهداشتن و استمرار روايت فتح،‌ آن را كمي طولاني تر كنيم،‌ چون در حال حاضر
                  دستمان به فيلمهاي جنگ در آرشيو صدا و سيما نمي رسد.

                  منبع: كتاب همسفر خورشيد
                  راوي: دوست شهيد

                  معناي زندگي

                  مرتضي دل‌بسته بود، ناله‌هاي شبانه‌اش دردي جانكاه در دل داشت، كه با هق‌هق گريه مي‌آميخت.
                  سيد بارها و بارها بر ايمان از شهادت گفت: از رفتن به سوي نور، پرواز كردن، بي‌دل شدن، سجده‌گاه خويش را با خون، سرخ نمودن، و راهي بي‌پايان تا اوج هستي انسان گشودن.

                  به ياد دارم كه در مورد زندگي و مرگ گفت:« زندگي كردن با مردن معني مي‌يابد، كليد ماجرا در مردن است، نه زندگي كردن».

                  چگونه مردن برايش مهم بود؛ و خداوند آرزويش را به سر منزل مقصود رساند.



                  برچسب ها : ،


                  مي‌خواهم با سند شهادت پسرم به ديدار خدا بروم

                  اين لباس را پيش از آخرين اعزامش بر تن داشت. وصيت كرده‌ام، پيش از اينكه از دنيا بروم، اين لباس را در كنارم بگذارند تا با آرامش به فرزند شهيدم ملحق شوم.

                  به گزارش تا شهدا؛ همزمان با باز شدن درب ورودي خانه، مادر شهيد با چهره‌اي خندان از روي صندلي به سختي برمي‌خيزد. قاب عكسي كنار ميز براي لحظاتي نگاه‌مان را از چهره مادر مي‌دزدد. چشمان جوان با محاسن و موهاي بلند از داخل قاب مي‌درخشد. نگاهمان را از قاب عكس دزديده و به سمت مادر كه با مهرباني آغوشش را باز كرده است، مي‌دوزيم.


                  مادر گوشه‌اي نشسته و بقچه‌ي سفيد رنگي را كنارش مي‌گذارد. رضا تنها برادر شهيد ضمن احوالپرسي، مي‌گويد: «من بعد از شهادت جواد به دنيا آمدم؛ اما در زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيد تمام سعي‌ام را به كار بردم. چندي پيش، پيشنهاد ثبت زندگي‌نامه برادرشهيدم را به نويسنده نام آشناي دفاع مقدس، محمد علي گوديني دادم و ايشان نيز با كمال ميل پذيرفتند. آقاي گوديني كتابي تحت عنوان «چتربازي در امواج» در خصوص زندگي‌نامه شهيد «جواد شاعري» نوشتند. پس از چاپ كتاب نويسنده روايت كرد: «اواسط كار به خاطر كمبود محتوا نااميد شده بودم. روزي در مسجد، بعد از اقامه نماز خطاب به تصوير شهيد، از وي خواستم مددي برساند تا كتاب را چاپ كنم.»

                  رضا برادر شهيد كنار مادر نشسته و ادامه مي‌دهد: «همه مادرم را سيدخانم صدا مي‌زنند. وي هم مانند همسران و مادران ديگر شهدا در دوران جنگ تحميلي ايستادگي كرد و نگذاشت هيچ كس غمش را ببيند؛ حتي زماني كه خبر شهادت جواد داداش را شنيد، گريه نكرد.»

                  «معصومه سادات پرپنچي» مادر شهيد، رشته كلام را به دست مي‌گيرد و مي‌گويد: «جواد مسئول آموزش نظامي ناحيه ابوذر بود. در عمليات فتح المبين و بيت المقدس نيز شركت داشت. وي آرپي‌جي زن بود. بر اثر موج انفجار كمي شنوايي‌اش هم كم شده بود. در عمليات بيت المقدس نيز موشكي در كنارش منفجر و مجروح شد، اما پس از بهبودي مجدد به جبهه برگشت.

                  جواد در عمليات كربلاي 4 از ناحيه پا دچار سوختگي شد. با چنين درصد مجروحيتي در عمليات سرنوشت ساز كربلاي 5 دوباره به عنوان بسيجي شركت كرد. آخرين روزي كه داشت، خداحافظي مي‌كرد از درب خانه تا سر كوچه چندين بار برگشت و من را نگاه كرد. تا آن زمان در خانواده شهيد نداشتيم و هرگز تصور نمي‌كردم كه فرزندم نخستين شهيد خانواده شود.»

                  وي به خبر شهادت نخستين فرزندش اشاره كرده و مي‌گويد: «دامادم كه پيش از ازدواج نيز از رفقاي جواد بود، روزي كه پسرم شهيد شد به خانه ما آمد و گفت: خانه را مرتب كنيد، حاج آقا امامي، امام جماعت مسجد محل قرار است براي سخنراني به منزل شما بيايند. متوجه دليل حضورش در منزلمان شدم و گفتم «جواد شهيد شده؟ سرش را پايين انداخت و گفت بله.» اشكي از چشمم سرازير نشد، اما دخترم شروع به گريه كرد.

                  وقتي خبر شهادت را شنيدم. همراه دختر و پسر عمويم كه روحاني بود، به معراج الشهدا رفتيم. خودم پارچه روي پيكر جواد را برداشتم. سري در بدن نداشت، تير دوشكا چيزي از چهره فرزندم باقي نگذاشته بود. پيكرش را بوسيدم و گفتم «شهادتت مبارك». گويي خداوند  نيروي عجيبي به من داده بود. همه اطرافيان گريه مي‌كردند؛ اما از چشمانم اشكي سرازير نشد. خودش خواسته بود كه برود، پس دليلي بر گريه كردن، نبود. اطرافيان براي داشتن چنين روحيه‌اي تحسينم مي‌كردند، اما من تنها به آرزوي جواد فكر مي‌كردم. زماني كه جواد شهيد شد به ياد سخن حضرت امام(ره) در زمان تبعيد افتادم كه فرمودند: «سربازان من در گهواره ها هستند.» همسايه‌ها از شهادت جواد مطلع شده بودند، اما تصورشان اين بود كه ما نميدانيم به همين جهت براي عرض تسليت به خانه‌مان نيامدند.

                  مرحوم حاج آقا امامي روحاني مسجد ، محبوبيت خاصي در محله امامزاده حسن(ع) و آذري داشت. ايشان هر سال جهت سخنراني سالگرد شهادت جواد، حضور داشتند. در يكي از مراسم‌هاي يادبود، خطاب به همسرم، گفت: «جواد به گردن ما خيلي حق داشت. سال‌ها در مسجد به نيروها آموزش اسلحه داد. جواد در هر شرايطي خود را براي كمك به مسجد مي‌رساند، به همين خاطر من هم هر ساله براي مراسم يادبود خودم را مي‌رسانم.» تا آن زمان ما از تمامي فعاليت‌هاي جواد در مسجد باخبر نبوديم. وي مسوول آموزش نظامي بود در بين دوستانش به «جواد چريك» معروف بود.»

                  مادر شهيد شاعري نيز همچون مادران شهداي مدافع حرم در برهه اي از تاريخ، كنايه و زخم زبان‌هايي را شنيده است و در اين خصوص مي‌گويد: «هر بار كه از سوريه شهيدي مي‌آورند، دلم ميگيرد؛ زيرا حال مادرهاي اين شهدا را درك مي‌كنم. كنايه‌هايي كه برخي از مردم امروز به خانواده اين شهدا ميزنند را، من هم شنيده‌ام. روز تشييع جواد يك نفر از كنارمان گذشت و نيشخندي زد؛ اما من از اينكه فرزندم در راه حق به شهادت رسيده بود، ابراز پشيماني نمي‌كردم.»

                  مادر شهيد شاعري كه در طي چند سال، چهار تن از اعضاي خانواده‌اش را از دست داده‌ است، مي‌گويد: «علي پسر ديگرم چند سال بعد دقيقا در سالروز شهادت جواد به رحمت خدا رفت و در سال 71 هم پسر سومم در اثر سانحه‌اي كه در پايگاه بسيج و مسجد محل برايش رخ داد، بعد از تحمل هشت سال بيماري، فوت كرد. همسرم هم مدتي بعد به فرزندانمان پيوست.» دقايقي سكوت در اتاق حاكم شد.

                  وي بقچه سفيدي كه كنارش بود را آرام باز و لباسي خارج كرد و ادامه داد: «جواد در 20 روزگي از زلزله بوئين زهرا نجات يافت تا در جواني به انقلاب و اسلام خدمت كند. در زادگاه پدري ما قريب 30 نفر در زلزله فوت شدند، اما فرزند 20 روزه من زنده ماند و اين به نظرم معجزه بود. هر شب قبل از خواب براي عاقبت به خيري جوانان دعا مي‌كنم. من هم مي‌خواستم فرزندانم را در رخت دامادي ببينم، اما سرنوشت اين‌گونه برايم رقم زد. اين لباس را پيش از آخرين اعزامش بر تن داشت. وصيت كرده‌ام كه پيش از اينكه از دنيا بروم اين لباس را در كنارم بگذارند تا با آرامش به سوي فرزند شهيدم بروم.»

                  با شنيدن سخنان مادر شهيد اشك در چشم حاضران حلقه زد. به ياد بيانات رهبرمعظم انقلاب افتادم كه فرمودند: «شبهاي كربلاي 5 شبهاي قدر اين انقلاب است.» جواد شاعري نيز مانند ديگر همرزمان غواصش بدون جان پناه در سرماي طاقت فرساي زمستان 65 با اصابت تركش دوشكا به سر، ميان نيزارها به شهادت رسيد.




                  برچسب ها : ،



                  مهدي باكري در سال 1333 در شهرستان مياندوآب در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد.

                  وي در دوران كودكي، مادرش را از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان رساند و در دوره دبيرستان (همزمان با شهادت برادرش علي باكري به دست دژخيمان ساواك) وارد جريانات سياسي شد.

                  پس از اخذ ديپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسيار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه يافت و در رشته مهندسي مكانيك مشغول تحصيل شد. از ابتداي ورود به دانشگاه تبريز يكي از افراد مبارز اين دانشگاه بود. او برادرش حميد را نيز به همراه خود به اين شهر آورد.

                  مهدي باكري در طول فعاليت‌هاي سياسي خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنيت آذربايجان شرقي (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود. پس از مدتي حميد را براي برقراري ارتباط با ساير مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم براي مبارزين داخل كشور فعال شود.

                  مهدي باكري در دوره سربازي با تبعيت از اعلاميه حضرت امام خميني (رحمت الله عليه) - در حالي كه در تهران افسر وظيفه بود - از پادگان فرار و به صورت مخفيانه زندگي كرد و فعاليت‌هاي گوناگوني را در جهت پيروزي انقلاب اسلامي نيز انجام داد.

                  پس از پيروزي انقلاب و به دنبال تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد درآمد و در سازماندهي و استحكام سپاه اروميه نقش فعالي را ايفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار اروميه نيز خدمات ارزنده‌اي را از خود به يادگار گذاشت.

                  ازدواج مهدي باكري مصادف با شروع جنگ تحميلي بود. مهريه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئوليت جهاد سازندگي استان، خدمات ارزنده‌اي براي مردم انجام داد.

                  مهدي باكري

                  مهدي باكري در مدت مسئوليتش به عنوان فرمانده عمليات سپاه اروميه تلاش‌هاي گسترده‌اي را در برقراري امنيت و پاكسازي منطقه از لوث وجود وابستگاه و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعاليت‌هاي شبانه‌روزي در مسئوليت‌هاي مختلف، پس از شروع جنگ تحميلي، تكليف خويش را در جهاد با كفار بعثي و متجاوزين به ميهن اسلامي ديد و راهي جبهه‌ها شد.

                  مهدي باكري با استعداد و دلسوزي فراوان خود توانست در عمليات فتح‌المبين با عنوان معاون تيپ نجف اشرف در كسب پيروزي‌ها موثر باشد. در اين عمليات يكي از گردانها در محاصره قرار گرفته بود، كه ايشان به همراه تعدادي نيرو، با شجاعت و تدبير بي‌نظير آنان را از محاصره بيرون آورد.

                  در همين عمليات در منطقه رقابيه از ناحيه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از يك ماه در عمليات بيت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پيروزي لشكريان اسلام بر متجاوزين بعثي بود. در مرحله دوم عمليات بيت‌المقدس از ناحيه كمر زخمي شد و با وجود جراحت‌هايي كه داشت در مرحله سوم عمليات، به قرارگاه فرماندهي رفت تا برادران بسيجي را از پشت بي‌سيم هدايت كند.

                  در عمليات رمضان با سمت فرماندهي تيپ عاشورا به نبرد بي‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و اين بار نيز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحيت، وي مصممتر از پيش در جبهه‌ها حضور مي‌يافت و بدون احساس خستگي براي تجهيز، سازماندهي،‌ هدايت نيروها و طراحي عمليات، شبانه‌روز تلاش مي‌كرد. در عمليات مسلم بن عقيل با فرماندهي او بر لشكر عاشورا و ايثار رزمندگان سلحشور، بخش عظيمي از خاك گلگون ايران اسلامي و چند منطقه استراتژيك آزاد شد.

                  مهدي باكري در عمليات والفجرمقدماتي و والفجر يك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسيجيان غيور و فداكار، در انجام تكليف و نبرد با متجاوزين، آمادگي و ايثار همه‌جانبه‌اي را از خود نشان داد.

                  مهدي باكري

                  در عمليات خيبر زماني كه برادرش حميد، به درجه رفيع شهات نايل آمد، با وجود علاقه خاصي كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنين گفت: شهادت حميد يكي از الطاف الهي است كه شامل حال خانواده ما شده است.

                  وي در نامه‌اي خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصيت و آرزوي حميد كه باز كردن راه كربلا مي‌باشد همچنان در جبهه‌ها مي‌مانم و به خواست و راه شهيد ادامه مي‌دهم تا اسلام پيروز شود. تلاش فراوان در ميادين نبرد و شرايط حساس جبهه‌ها، را از حضور در تشييع پيكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنار بود بازداشت. برادري كه در روزهاي سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سياسي و در جبهه‌ها، پا به پاي مهدي، جانفشاني كرد.

                  نقش مهدي باكري و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خيبر و تصرف جزاير مجنون و مقاومتي كه آنان در دفاع پاتكهاي توان فرساي دشمن از خود نشان دادند بر كسي پوشيده نيست. در مرحله آماده‌سازي مقدمات عمليات بدر، اگرچه روزها به كندي مي‌گذشت اما مهدي با جديت، همه نيروها را براي نبردي مردانه و عارفانه تهييج و ترغيب كرد و چونان مرشدي كامل و عارفي واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت بايد بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نيروهايش درميان گذاشت.

                  نحوه شهادت:

                  بعد از شهادت برادرش حميد و برخي از يارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودي به جمع آنان خواهد پيوست. پانزده روز قبل از عمليات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلي‌بن موسي‌الرضا (ع) خواسته بود كه خداوند توفيق شهدت را نصيبش نمايد. سپس خدمت حضرت امام خميني(ره) و حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رسيد و با گريه و اصرار و التماس درخواست كرد كه براي شهادتش دعا كنند.

                  اين فرمانده دلاور در عمليات بدر در تاريخ 25/11/63، به خاطر شرايط حساس عمليات، طبق معمول، به خطرناكترين صحنه‌هاي كارزار وارد شد و در حالي كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزديك هدايت مي كرد، تلاش مي‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتكهاي دشمن تثبيت نمايد، كه در نبردي دليرانه، براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي، نداي حق را لبيك گفت و به لقاي معشوق نايل گرديد.

                  مهدي باكري

                  هنگامي كه پيكر مطهرش را از طريق آبهاي هورالعظيم انتقال مي‌دادند، قايق حامل پيكر وي، مورد هدف آرپي‌جي دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دريا پيوست.

                  او با حبي عميق به اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) و عشقي آتشين به اباعبدالله‌الحسين(عليه السلام) و كوله‌باري از تقوي و يك عمر مجاهدت في سبيل‌الله، از همرزمانش سبقت گرفت و به ديار دوست شتافت.

                  بيانات شهيد مهدي باكري قبل از شروع عمليات بدر:

                  همه برادران تصميم خود را گرفته‌اند، ولي من به خاطر سختي عمليات تاكيد مي‌كنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم(عليه السلام) باشيد كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد. بايد در حد نهايي از سلاح مقاومت استفاده كينم.

                  هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شالم حال ما مي‌گرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفري، يك نفر بماند بايد همان يك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهيد شد نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما، خدا و امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اصاعت از فرماندهي است.

                  تا موقعي كه دستور حمله داده نشده كسي تيراندازي نكند. حتي اگر مجروح شد سكوت را رعايت كند، دندانها را به هم بفشارد و فرياد نكند. با هر رگبار سبحان‌الله بگوييد. در عمليات خسته نشويد. بعد از هر درگيري و عمليات، شهدا و مجروحين را تخليه كرده و با سازماندهي مجدد كار را ادامه دهيد. حداكثر استفاده از وسايل را بكنيد. اگر اين پارو بشكند، به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد. با همين قايقها بايد عمليات بكنيم. لباس هاي غواصي را خوب نگهداري كنيد. يك سال است دنبال اين امكانات هستيم.

                  مهدي باكري

                  مهدي باكري در شب عمليات وضو مي‌گيرد و همه گردان‌ها را يك به يك از زير قرآن عبور مي‌دهد. مداوم توصيه مي‌كند:

                  • برادران! خدا را از ياد نبريد نام امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) را زمزمه كنيد. دعا كنيد كه كار ما براي خدا باشد. از پشت بي‌سيم نيز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحريض و تشويق مي‌كند.

                  لشكر عاشورا در كنار ساير يگان‌هاي عمل كننده نيروي زميني سپاه، در اولين شب عمليات بدر، موفق به شكستن خط دشمن مي‌شود و روز بعد به تثبيت مواضع در ساحل رود مي‌پردازد.

                  در مرحله دوم عمليات، از سوي لشكر عاشورا حمله‌اي نفس‌گير به واحدهايي از دشمن كه عالم فشار براي جناح چپ بودند، آغاز مي‌شود. حمله‌اي كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نيروها در جناح چپ ثمره آن بود.

                  ويژگي‌هاي اخلاقي شهيد مهدي باكري:

                  • شهيد باكري، پاسدار نمونه، فرماندهي فداكار و ايثارگر، خدمتگزاري صادق، صميمي، مخلص و عاشق حضرت امام خميني( رحمت الله عليه ) و انقلاب اسلامي بود. با تمام وجود خود را پيرو خط امام مي‌دانست و سعي مي‌كرد زندگي‌اش را براساس رهنمودها و فرمايشات آن بزرگوار تنظيم نمايد، با دقت به سخنان حضرت امام ( رحمت الله عليه ) گوش مي‌داد، آنها را مي‌نوشت و در معرض ديد خود قرار مي‌داد و آنقدر به اين امر حساسيت داشت كه به خانواده‌اش سفارش كرده بود كه سخنراني آن حضرت را ضبط كنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طريق روزنامه بدست آورند.
                  • او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آيات الهي است،‌بايد جلو چشمان ما باشد تا هميشه آنها را ببينيم و از ياد نبريم.
                  • شهيد باكري از انسانهاي وارسته و خودساخته‌اي بود كه با فراهم بودن زمينه‌هاي مساعد، به مظاهر مادي دنيا و لذايذ آن پشت پا زده بود.
                  • زندگي ساده و بي‌رياي او زبانزد همه آشنايان بود. با تواناييهايي كه داشت مي‌توانست مرفه‌ترين زندگي را داشته باشد؛ اما همواره مثل يك بسيجي زندگي مي‌كرد. از امكاناتي كه حق طبيعي‌اش نيز بود چشم مي‌پوشيد. تواضع و فروتني‌اش باعث مي‌شد كه اغلب او را نشناسند. او محبوب دلها بود. همه دوستش مي‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند. او نيز بسيجيان را دوست داشت و به آنها عشق مي‌ورزيد. مي‌گفت: وقتي با بسيجي ها راه مي‌روم، حال و هواي ديگري پيدا مي‌كنم، هرگاه خسته مي‌شوم پيش بسيجيها مي‌روم تا از آنها روحيه بگيرم و خستگي‌ام برطرف شود. همه ما در برابر جان اين بسيجي‌ها مسئوليم، براي حفظ جان آنها اگر متحمل يك ميليون تومان هزينه - براي ساختن يك سنگر كه حافظ جان آنها باشد - بشويم، يك موي بسيجي،‌ صد برابرش ارزش دارد. با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژي پولادين و تسخيرناپذير بود و با دوستان خدا، سيمايي جذاب و مهربان داشت. با وجود اندوه دائمش، هميشه خندان مي‌نمود و بشاش. انساني بود هميشه آماده به خدمت و پرتوان.

                  خاطراتي از شهيد مهدي باكري:

                  خاطره اول:

                  در بيت امام‌، مهدي را ديدم و گفتم‌: "آقا مهدي‌! خواب‌هاي خوشي برايت ديده‌اند ...‌مثل اينكه شما هم ... بله ..." تبسمي كرد و با تعجب پرسيد: "چه خبر شده است‌؟" گفتم‌: همه خبرها كه پيش شماست‌. يكي از فرماندهان گردان كه يك ماه پيش شهيد شد، خواب ديده بود، در بهشت منزلي زيبا مي‌سازند‌. پرسيده بود: "اين خانه را براي چه كسي آماده مي‌كنيد؟" گفتند: "قرار است شخصي به جمع بهشتيان بپيوندد‌." باز پرسيده بود: "او كيست‌؟" بعد سكوت كردم‌. مهدي مشتاقانه سر تكان داد و گفت‌: "خوب ...‌ادامه بده‌." گفتم‌: "پاسخ دادند: قرار است مهدي باكري به اينجا بيايد‌. خلاصه آقا ملائكه را خيلي به زحمت انداختي‌." سرش را پايين انداخت و رنگ رخسارش به سرخي گراييد و به آرامي گفت‌: "بنده خدا! با اين كارهايي كه ما انجام مي‌دهيم‌، مگر بسيجي ها اجازه دهند كه به بهشت برويم‌! جلو در بهشت مي‌ايستند و راهمان نمي‌دهند‌." سپس فرو رفت و از من دور شد‌. ديگر مطمئن بودم كه مهدي آخرين روزهاي فراغ از يار را سپري مي‌كند‌.

                  مهدي باكريخاطره دوم: روزي از مدرسه به خانه مي‌آيد، در حالي كه گونه‌ها و دستهاي سرخ و كبودش، حكايت از عمق سرمايي مي‌كند كه در جانش رسوخ كرده است‌. پدرش همان شب تصميم مي‌گيرد كه پالتويي برايش تهيه كند‌. دو روز بعد با پالتويي نو و زيبا به مدرسه مي‌رود‌. غروب كه از مدرسه برمي‌گردد با شدت ناراحتي‌، پالتو را به گوشه اتاق مي‌افكند‌. همه اعضاي خانواده با حالت متعجب به او مي‌نگرند، و مهدي در حالي كه اشك از ديدگانش جاري است‌، مي‌گويد: "چگونه راضي مي‌شويد من پالتو بپوشم در حالي‌كه دوست بغل‌دستي من در كنارم از سرما بلرزد.

                  خاطره سوم: زماني كه آقاي مهدي شهردار اروميه بودند روزي باران خيلي تند مي آمد بهم گفت : « من ميرم بيرون ». گفتم : « توي اين هوا كجا مي خواي بري » جواب نداد. اصرار كردم . بالاخره گفت : « مي خواي بدوني پاشو توهم بيا. » با لندور شهرداري راه افتاديم تو شهر. نزديكيهاي فرودگاه يك حلبي آباد بود. رفتيم آنجا. توي كوچه پس كوچه هايش پر از آب و گل و شل . آب وسط كوچه صاف مي رفت توي يكي از خانه ها. در خانه را كه زد پيرمردي آمد دم در. ما را كه ديد شروع كرد به بدو بيراه گفتن به شهردار. مي گفت : « آخه اين چه شهرداريه كه ما داريم نمي ياد يه سري بهمون بزنه ببينه چه ميكشيم . » آقا مهدي بهش گفت : « خيلي خب پدر جان . اشكال نداره . شما يه بيل به ما بده درستش مي كنيم » « پيرمرد گفت : « بريد بابا شما هم بيلم كجا بود. » از يكي از همسايه ها بيل گرفتيم . تا نزديكي هاي اذان صبح توي كوچه آبراه مي كنديم.

                  راوي: همسر شهيد باكري

                  شهيد باكري از نگاه ...:

                  حضرت امام خميني (ره) بعد از شهادت مهدي فرموده است:

                  • خداوند شهيد اسلام (مهدي باكري) را رحمت كند.

                  مقام معظم رهبري نيز در خصوص شهيد مهدي باكري فرموده است:

                  • شهيد باكري يكي از همين جوان‌هاست، من آن شهيد را قبل از انقلاب از نزديك مي‌شناختم. اين جوان مومن و صالح مشهد پيش من آمد، حق او بود كه بعد از انقلاب يكي از سرداران اين انقلاب بشود، چون صادق و مخلص بود و حق او بود كه شهيد بشود.

                  حجت‌الاسلام والمسلمين شهيد محلاتي در مورد شهيد باكري گفته است:

                  • وي نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط براي دشمنان بود و به عنوان فرمانده و باتقوا، الگوي رافت و محبت در برخورد با زيردستان بود.

                  همسر شهيد باكري در مورد اخلاق او در خانه ذكر كرده:

                  • باوجود همه خستگي‌ها، بي‌خوابي‌ها و دويدن‌ها، هميشه با حالتي شاد بدون ابراز خستگي به خانه وارد مي‌شد و اگر مقدور بود در كارهاي خانه به من كمك مي كرد؛ لباس مي‌شست، ظرف مي‌شست و خودش كارهاي خودش را انجام مي‌داد. اگر از مسلئله‌اي عصباني و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعي مي‌كرد با خونسردي و با دلايل مكتبي مرا قانع كند.

                  دوستان و همسنگرانش نقل مي‌كنند:

                  • به همان ميزان كه به انجا فرايض ديني مقيد بود نسبت به مستحبات هم تقيد داشت. نيمه‌هاي شب از خواب بيدار مي‌شد، با خداي خود خلوت مي كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گريه مي‌خواند. خواندن قرآن از كارهاي واجب روزمره‌اش بود و ديگران را نيز به اين كار سفارش مي‌نمود.

                  مهدي باكري

                  • شهيد باكري در حفظ بيت‌المال و اهيمت آن توجه زيادي داشت، حتي همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر مي‌داشت و از نوشتن با خودكار بيت‌المال - حتي به اندازه چند كلمه - منع مي‌كرد. وقتي همرزمانش او را به عنوان فرماندهي كه مندرسترين لباس بسيجي را مدتهاي طولاني استفاده مي‌كرد مورد اعتراض قرار مي‌دادند، مي‌گفت: تا وقتي كه مي‌شود استفاده كرد، استفاده مي‌كنم.
                  • همواره رسيدگي به خانواده شهدا را تاكيد مي‌كرد و اگر برايش مقدور بود به همراه مسئولين لشكر بعد از هر عمليات به منزلشان مي‌رفت و از آنان دلجويي مي‌كرد و در رفع مشكلات آنها اقدام مي‌كرد.
                  • او مي‌گفت: امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و اين نوع زندگي از با فضيلت‌ترين زندگي‌هاست.

                  وصيتنامه بنده گناهكار مهدي باكري

                  بسم الله الرحمن الرحيم
                  يا الله يا محمد (ص) يا علي (ع) يا فاطمه زهرا (س) يا حسن (ع) يا حسين (ع) يا علي (ع) يا محمد (ع) يا جعفر (ع) يا موسي (ع) يا علي (ع) يا محمد (ع) يا علي (ع) يا حسن (ع) يا حجة (عج) و شما اي ولي‌مان يا روح الله و شما اي پيروان صادق امام يا شهيدان.
                  خدايا چگونه وصيت ‌نامه بنويسم در حاليكه سراپا گناه و معصيت، سراپا تقصير و نا‌ فرماني‌ام. گرچه از رحمت و بخشش تو نا اميد نيستم ولي ترسم از اين است كه نيامرزيده از دنيا بروم. مي‌ترسم رفتنم خالص نباشد و پذيرفته درگاهت نشوم.
                  يا رب العفو، خدايا نميرم در حاليكه از من راضي نباشي. اي واي كه سيه‌ روز خواهم بود. خدايا كه چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي. هيهات كه نفهميدم. خون بايد ميشد و در رگهايم جريان مي‌يافت و سلول‌هايم يا رب يا رب مي‌گفت. خدايا قبولم كن. يا اباعبدالله شفاعت.
                  آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربش، ولي چه كنم تهيدستم، خدايا قبولم كن.
                  سلام بر روح خدا نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر. عصر ظلم و ستم عصر كفر و الحاد، عصر مظلوميت اسلام و پيروان واقعي‌اش.
                  عزيزانم اگر شبانه روز شكرگزار خدا باشيم كه نعمت اسلام و امام را به ما عنايت فرموده باز كم است.
                  آگاه باشيم كه سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسه‌هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و برحذر باشيم كه صدق نيت و خلوص در عمل تنها چاره‌ساز ماست. اي عاشقان ابا عبدالله، بايستي شهادت را در آغوش گرفت، گونه‌ها بايستي از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بايستي محتواي فرامين امام را درك و عمل نمائيم تا بلكه قدري از تكليف خود را در شكرگزاري بجا آورده باشيم.
                  وصيت به مادرم و خواهران و برادرهايم و فاميل‌هايم كه بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل كنيد. پشتيبان و از ته قلب مقلد امام باشيد. اهميت زياد به نماز و دعاها و مجالس ياد ابا عبدالله و شهدا بدهيد كه راه سعادت و توشه آخرت است.
                  همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت بدهيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح، وارث حضرت ابوالفضل، براي اسلام ببار آيند.
                  از همه كساني كه از من رنجيده‌اند و حقي بر گردنم دارند طلب بخشش دارم و اميدوارم خداوند مرا با گناه‌هاي بسيار بيامرزد.

                  خدايا مرا پاكيزه بپذير
                  مهدي باكري
                  ۱۳۶۳/۱/۲

                  ده خاطره از شهيد مهدي باكري:

                  • توي آبادان، رفته بود جبهه فياضيه، شده بود خمپاره انداز شهيد شفيع زاده ديده باني مي كرد و گرا به ش مي داد ، اوهم مي‌زد. همان روزهايي كه آبادان محاصره بود. روزي سه تا گلوله خمپاره صد و بيست هم بيش‌تر سهميه نداشتند. اين قدر مي‌رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ايشان به هدف مي‌خورد. تعريف مي‌كردند، مي‌گفتند« يك بار شفيع زاده با بي سيم گفته بوده يه هدف خوب دارم. گلوله بده .» آقا مهدي به گفته بوده «سه تامون رو زده يم. سهميه ي امروزمون تمومه .»
                  • ده تا كاميون مي برديم منطقه ؛ پر مهمات. رسيديم بانه هوا تاريك تايك شده بود. تا خط هنوز راه بود. ديديم اگر برويم ، خطرناك است . توي شهر در هر جاي دولتي را كه زديم ، اجازه ندادند كاميون را توي حياطشان بگذاريم . مي گفتند « اينجا امنيت نداه ! » مانده بوديم چه كنيم . زنگ زديم به آقا مهدي و موضوع را بهش گفتيم. گفت « قل هوالله بخونيد و بياين . منتظرتونم.»

                  مهدي باكري

                  • بهمان گفت « من تند تر مي رم، شما پشت سرم بياين .» تعجب كرده بوديم. سابقه نداشت بيش تر از صد كيلومتر سرعت بگيرد. غروب نشده ، رسيديم گيلان غرب. جلوي مسجدي ايستاد. ماهم پشت سرش. نماز كه خوانديم سريع آمديم بيرون داشتيم تند تند پوتين هامان را مي بستيم كه زود راه بيفتيم . گفت « كجا با اين عجله ؟ مي خواستيم به نماز جماعت برسيم كه رسيديم.»
                  • والفجر يك بود. با گردانمان نصفه شبي توي راه بوديم . مرتب بي سيم مي زديم به ش و ازش مي پرسيديم « چي كار كنيم؟» وسط راه يك نفربر ديديم. درش باز بود. نزديك تر كه رفتيم، صداي آقا مهدي را از توش شنيديم . با بي سيم حرف مي زد. رسيده بوديم دم ماشين فرماندهي . رفتيم به ش سلام بكنيم . رنگ صورت مثل گچ سفيد بود. چشم هايش هم كاسه ي خون . توي آن گرما يك پتو پيچيده بودبه خودش و مثل بيد مي لرزيد. بد جوري سرما خورده بود. تا آمديم حرفي بزنيم، راننده ش گفت « به خدا خودم رو كشتم كه نياد ؛ مگه قبول مي كنه؟»
                  • بد وضعي داشتيم . از همه جا آتش مي آمد روي سرمان نمي فهميديم تيرو تركش از كجا مي آيد.فقط يك دفعه مي ديدم نفر بغل دستيمان افتاد روي زمين . قرارمان اين بود كه توي درگيري بي سيم ها روشن باشد، اما ارتباط نداشته باشيم. خيلي از بچه ها شهيد شده بودند. زخمي هم زياد بود.توي همان گيرودار، چند تا اسير هم گرفته بوديم. به يكي از بچه ها گفتم « ما مواظب خودمون نمي تونيم باشيم، چه برسه به اون بدبختا. بو يه باليي سرشون بار.» همان موقع صدا از بي سيم آمد « اين چه حرفي بود تو زدي؟ زود اسيرهاتون رو بفرستيد عقب » صداي آقا مهدي بود. روي شبكه صدايمان راشنيده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر.
                  • هرسه تاشان فرمان ده لشكر بودند ؛ مهدي باكري ، مهدي زين الدين و اسدي. مي خواستيم نماز جماعت بخوانيم . همه اصرار مي كردند يكي از اين سه تا جلو بايستند، خودشان از زيرش در مي رفتند. اين به آن حواله مي كرد، آن يكي به اين . بالاخره زور دو تا مهدي ها بيش تر شد، اسدي را فرستادند جلو. بعد از نماز شام خورديم .غذا را خودشان سه تايي براي بچه ها مي آوردند . نان و ماست.
                  • توي قيافه ي همه مي شد خستگي را ديد. دو مرحله عمليات كره بوديم . آقا مهدي وضع را كه ديد، به بچه هاي فني - مهندسي گفت جايي درست كنند براي صبحگاه. درستش كرد, يك روزه . همه ي نيروها هم موظف شدند فردا صبحش توي محوطه جمع شوند. صحبت هاي آقا مهدي جوري بود كه كسي نمي توانست ساكت باشد . آن قدر بلند بلند شعار مي داند و فرياد مي زدند كه نگو.بعد از صبحگاه وقتي آقا مهدي مي خواست برود. بچه ها ريختند دور و برش . هركسي هر جور بود خودش را به ش مي رساند وصورتش را مي بوسيد. بنده ي خدا توي همين گير و دار چند بار خورد زمين. يك بار هم ساعتش از دستش افتاد . يكي از بچه ها برش داشت. بعد پيغام داد « به ش بگين نمي دم. مي خوام يه يادگار ازش داشته باشم.»
                  • سرجلسه ، وقت نماز كه مي شد، تعطيل مي كرد تا بعد نماز . داشتيم مي رفتيم اهواز . اذان مي گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونيم .» كنار جاده آب گرفته بود. رفتيم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتيم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خنديد و گفت « اومديم اداي مؤمن ها رو در بياريم ، نشد.»
                  • اولين روز عمليات خيبر بود. از قسمت جنوبي جزيره ، با يك ماشين داشتم بر مي گشتم عقب. توي راه ديدم يك ماشين با چراغ روشن داشت مي آمد. اين طور راه رفتن توي آن جاده ، آن هم روز اول عمليات، يعني خودكشي.جلوي ماشين راگرفتم. داننده آقا مهدي بود. به ش گفتم « چرا اين جوري مي ري؟ مي زننت ها .» گفت « مي خوام به بچه ها روحيه بدم. عراقي ها رو هم بترسونم. مي خوام يه كاري كنم او نا فكر كنن نيروهامون خيلي زياده.»
                  • چند روز مانده بود تا عمليات بدر. جايي كه بوديم از همه جلوتر بود. هيچ كس جلوتر از ما نبود، جز عراقي ها . توي سنگر كمين ، پشت پدافند تك لول، نشسته بودم و ديده باني مي كردم. ديدم يك قايق به طرفم مي آيد. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد ، ديدم آقا مهدي است. نمي دانم چه شد ، زدم زير گريه . از قايق كه پياده شد، ديدم . هيچ چيزي هم راهش نيست، نه اسلحه اي ، نه غذايي . نه قمقمه اي ؛ فقط يك دوربين داشت و يك خودكار. از شناسايي مي آمد. پرسيدم « چند روز جلو بودي؟» گفت « گمونم چهار - پنج روز.»



                  برچسب ها : ،


                  دفاع > دفاع مقدس - سرلشكر شهيد صياد شيرازي در سال ۱۳۲۳ در شهرستان درگز در استان خراسان ديده به جهان گشود.

                  او پس از اتمام تحصيلات ابتدايي و دبيرستان وارد دانشكده افسري و در سال ۱۳۴۶ موفق به اخذ دانشنامه ليسانس از آن دانشكده شد.

                  وي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي به‌مدت چندسال در بخش‌هاي مختلف ارتش به ويژه در غرب كشور به پاسداري از كشور پرداخت و در سازماندهي و فعاليت نيروهاي انقلابي در ارتش تلاشي گسترده داشت.

                  شهيد پس از پيام امام خميني مبني بر شناسايي نيروهاي مخلص ارتش طاغوت، شناخته شد و به خاطر توان بالاي سازماندهي‏اش مورد توجه حضرت امام و ياران انقلاب اسلامي قرار گرفت.

                  وي پس از طي دوره تخصصي توپخانه در آمريكا با درجه ستوان‏يكم و سمت استادي، در مركز آموزش توپخانه اصفهان به تدريس پرداخت و در همان شرايط به‌عنوان عنصري حزب‏اللهي در جهت ‏سازماندهي نظاميان انقلابي فعاليت خود را آغاز كرد.

                  تلاش‌هاي وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ساماندهي ارتش و ساختار نيروهاي مسلح متجلّي شد.

                  از مهم‌ترين اقدامات او پس از پيروزي انقلاب اسلامي، مي‌توان به تهيه طرح‌هاي عملياتي كه منجر به شكستن حصر شهرهاي سنندج و پادگان‌هاي مريوان، بانه و سقز شد، اشاره كرد.

                  شهر سنندج با تشكيل ستاد عمليات مشترك ارتش و سپاه پاسداران توانست پس از 21 روز مقاومت و دفاع از سوي مدافعان خويش، كاملاً از تصرف و تسلط نيروهاي ضد‌انقلاب خارج شود. پس از تحقق و اجراي موفق اين طرح‌ها، شهيد صيادشيرازي، با 2 درجه ارتقاء، با درجه سرهنگ تمامي به فرماندهي عمليات غرب كشور منصوب شد.

                  وي در آخرين ماه‌هاي رياست‌جمهوري بني صدر به‌دليل برخورداري از روحيه انقلابي و مقابله با خيانت‌هاي او از سمت مذكور عزل شد و پس از آن تا عزل بني صدر و فرار مفتضحانه او به فرانسه، به دعوت شهيد كلاهدوز در ستاد مركزي سپاه پاسداران به خدمت پرداخت.

                  سپهبد علي صياد شيرازي پس از خلع بني صدر، براي پايان دادن به ناهماهنگي ارتش و سپاه در آن دوران، قرارگاه مشترك عملياتي سپاه و ارتش را راه‌اندازي كرد و به‌عنوان فرمانده ارشد در آن قرارگاه مشغول به فعاليت شد.

                  ياد فتح بزرگ

                  او در مهر ماه سال ۱۳۶۰ به پيشنهاد رئيس شوراي‌عالي دفاع از سوي امام خميني به فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي منصوب شد. در اين منصب فرماندهي نيروهاي ارتش اسلام در عمليات‏هاي پيروزمند ثامن‌الائمه، طريق القدس، فتح المبين و بيت المقدس را بر عهده داشت.

                  عملياتي كه سرنوشت جبهه‌هاي اسلام عليه كفر را به پيروزي رقم زد و روند جنگ تحميلي را در مسير پيروزي ارتش اسلام قرار داد. وي در ۲۳ تيرماه ۱۳۶۵ طي حكمي از سوي حضرت امام خميني به عضويت‏شوراي‌عالي دفاع منصوب شد.

                  به‌دنبال مسئوليت خطير شهيد صياد شيرازي در شوراي‌عالي دفاع، با درخواست رئيس شوراي‌عالي دفاع و موافقت حضرت امام‏خميني در مردادماه سال ۱۳۶۵ مسئوليت فرماندهي نيروي زميني ارتش به برادر ديگري واگذار شد.

                  حضرت امام(ره) در حكم فرمانده جديد نيروي زميني ارتش پيرامون خدمات آن شهيد سرافراز چنين فرمودند: «با تقدير از زحمت‏هاي طاقت فرساي سركار سرهنگ صيادشيرازي كه با تعهدكامل به اسلام و جمهوري اسلامي در طول دفاع مقدس از هيچ‏گونه خدمتي به كشور اسلامي خودداري نكرده و اميد است در آينده نيز در هر مقامي باشد، موفق به ادامه خدمت‏هاي ارزنده خود شود.»

                  سپس در ۱۸ ارديبهشت ۱۳۶۶ به همراه تعدادي ديگر از فرماندهان ارتش با پيشنهاد رئيس شوراي‌عالي دفاع و موافقت امام خميني به درجه سرتيپي ارتقاي مقام يافت.

                  آن شهيد در مهرماه سال ۱۳۶۸ به درخواست رئيس ستاد فرماندهي كل نيروهاي مسلح و موافقت مقام معظم ‏رهبري و فرماندهي كل‏قوا به سمت معاونت ‏بازرسي ستاد فرماندهي كل نيروهاي مسلح منصوب شد.

                  امير شجاع سپاه اسلام در شهريورماه سال ۱۳۷۲ با حكم فرماندهي معظم كل قوا به سمت جانشين رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح منصوب شد. صياد شيرازي در 16 فروردين ۱۳۷۸ همزمان با عيد خجسته غدير با حكم مقام معظم فرماندهي كل قوا به درجه سرلشگري نايل آمد.

                  نقش او در ايجاد وحدت بين قواي مسلح كشور و نيروهاي توانمند دفاعي و مهار دشمن و حفظ تماميت ارضي كشور و فتح جبهه‌هاي حق عليه باطل در عمليات‏هاي ثامن‌الائمه، طريق‌القدس، فتح المبين، بيت‌المقدس و ديگر عمليات‏هاي پيروزمند تا مرصاد و دفاع از حد و مرز ميهن عزيزمان بر كسي پوشيده نيست.

                  نحوه شهادت

                  شهيد علي صيادشيرازي روز شنبه ۲۱ فروردين ماه ۱۳۷۸ در حوالي خانه‌اش مورد سوء قصد عوامل تروريست قرار گرفت و به شهادت رسيد.

                  ساعت ۶ و ۴۵ دقيقه صبح اين روز كه تيمسار صيادشيرازي با اتومبيل خود به قصد عزيمت به محل كارش از خانه خارج شده بود، مورد هجوم مرد ناشناسي قرار گرفت و به شدت مجروح شد.

                  اهالي محل كه از اين حادثه مطلع شده بودند بلافاصله او را به بيمارستان فرهنگ انتقال دادند كه متأسفانه بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشكان براي نجات وي بي‌نتيجه بود و او در بيمارستان به شهادت رسيد.

                  به گفته شاهدان مرد تروريست با پوشش لباس رفتگر در حوالي خانه شهيد به كمين نشسته بود و تيمسار را هنگام خروج از خانه به رگبار بست.

                  در اين حال شهيد صياد كه سوار بر خودرو تويوتاي سفيد رنگ خود بود مورد اصابت ۳ گلوله تروريست واقع شد. در پي اين حادثه يك سخنگوي گروهك تروريستي منافقين در تماس با خبرگزاري فرانسه در نيكوزيا مسئوليت اين جنايت را بر عهده گرفت.

                  ترور صياد شيرازي در كارنامه تروريستي منافقين از جهات بسياري قابل تعمق نشان مي‌دهد. ادله اي كه منافقين براي اين ترور ارائه مي‌كنند حاكي است كه براي اين عمل صرف‌نظر از دلايلي كه سازمان به آن اتكا مي‌كند بايد به‌دنبال دلايل و انگيزه هاي پنهان ديگري گشت.

                  دلايل منافقين براي ترور سپهبد صياد شيرازي در اطلاعيه‌هاي نظامي‌خود حول سه محور جمع‌بندي شده است؛ نقش صياد شيرازي در دفاع از تماميت ارضي ايران در جنگ با عراق، نقش وي در مهار و كنترل غائله كردستان در بدو انقلاب سال ۵۷ و نقش وي در خنثي كردن عمليات موسوم به فروغ جاويدان كه منافقين با پشتوانه ارتش عراق خاك ايران را مورد تعرض نظامي‌قرار دادند.

                  صياد، صيد خصومت‌هاي گذشته

                  سرتيپ ۲ باز نشسته ارتش جمهوري اسلامي مصطفي كهتري كه از همرزمان شهيد صياد شيرازي بود در گفتگويي با ايسنا مي‌گويد: صياد كسي بود كه تاريخ جنگ از وي انتقام گرفت، خصومت گذشته، صياد را شهيد كرد. واقعا كور كور اين كار را انجام دادند.

                  صياد مي‌توانست راننده، نيروي امنيتي و محافظ داشته باشد ولي از انجام اين كار خودداري مي‌كرد.

                  وقتي خدمت ايشان در ستاد كل رسيده بودم اتاقي در نهايت سادگي داشت و در همان جا نيز كار مي‌كرد.

                  فعاليت‌هاي قبل از شهادت صياد شامل تدوين تاريخ جنگ بود. ايشان خود اين هيات را تحت عنوان معارف جنگ تاسيس كرد؛ فرماندهان را به مناطق عملياتي مي‌برد و به‌صورت عملي معارف جنگ را منتقل مي‌كرد.

                  كهتري با تشريح خاطرات زمان جنگ و عمليات‌ها با صياد ادامه مي‌دهد: در تمام عمليات‌هايي كه برنامه‌ريزي مي‌شد شخصا از منطقه بازيد مي‌كرد و از كار مطمئن مي‌شد و بعد در جلسات مي‌نشست و با قرائت قرآن كار را روحاني مي‌كرد.

                  بخشي از پيام رهبر معظم انقلاب

                  «...امير سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداكار دين و قرآن، نظامي مؤمن و پارسا و پرهيزكار، سپهبد علي صيادشيرازي امروز به دست منافقين مجرم و خونخوار و روسياه به شهادت رسيد.

                  اين نه اولين و نه آخرين باري است كه دلي نوراني و سرشار از عشق و ايمان و وفاداري به آرمان‌هاي بلند الهي، هدف تير خشم و عناد و عصبيت از سوي زمره جنايتكار و فاسدي كه ادامه حيات خود را در خدمتگزاري به دشمنان اسلام دانسته‏است، قرار مي‏گيرد و دست‏خائن خودفروخته‏اي، نهال ثمربخش انسان والايي را قطع مي‌كند. او مانند ديگر مردان حق از روزي كه قدم در راه انقلاب نهادند، همواره سر و جان خود را براي نثار در راه خدا روي دست داشتند.

                  سرزمين‏هاي داغ خوزستان و گردنه‌هاي برافراشته كردستان سال‌ها شاهد آمادگي و فداكاري اين انسان پاك نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه‌هاي دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خود گذشتگي او حفظ كرده است.

                  خطر مرگ كوچك‏تر از آن است كه بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنيوي حقيرتر از آن است كه در دل نوراني شايستگان جايي بيابد، كوردلان منافق بدانند كه با اين جنايت‏ها روز به روز نفرت ملت ايران از آنان بيشتر خواهد شد و خون مردان پاكدامن و پارسا هم چون صياد شيرازي و شهيد لاجوردي بدنامي و سياهرويي آنان را در تاريخ و در دل اين ملت هميشگي خواهد كرد...»

                  از نگاه ديگران

                  نشريه مالين چاپ فرانسه در سال ۱۳۶۲ امير سرافراز ارتش را اين‌گونه توصيف مي‌كند: « براي صياد شيرازي فرمانده نيروي زميني ارتش ايران، كليد پيروزي به تانك و موشك بستگي ندارد؛‌ بلكه تنها به اعتقاد به خدا بستگي دارد.

                  قدي كوتاه، نگاهي روشن و دست‌هايي كه با انگشتر عقيق صاف روي ميز ستاد مشترك روي هم قرار گرفته‌اند.

                  اين متخصص توپخانه كه دوره تخصصي خود را در آمريكا گذرانده و امروزه فرماندهي نيروي زميني ارتش ايران را هدايت مي‌كند، از فرمول‌ها نمي‌ترسد.

                  او با سادگي مي‌گويد:‌ «من يك سرباز اسلام هستم.»

                  هدف او بر سر جاي خود نشاندن رژيم مزدور صدام حسين‌ است. او درباره اختلاف و جدايي‌اش از بني‌صدر مي‌گويد: «ما مي‌خواستيم براي خدا بجنگيم  ولي او مي‌خواست كه ما براي او بجنگيم. او مرد تكنيك و سياست بود. من مرد جهاد و جنگ مقدس بودم.»

                  صياد شيرازي، محرك اين ارتش شهيد‌پرورِ در خدمت‌الله است كه تا به حال بسياري از ناظران بين‌المللي را به اشتباه و انحراف كشانيده است.

                  صياد شيرازي به گونه‌اي دل‌رحمانه لبخند مي‌زند و پيروزي‌هاي متوالي ايران را ياد‌آوري مي‌كند:«هدف ما اشغال يك سرزمين يا يك شهر خاص نيست  و منظور دفاع از پشت مرزهايمان و يا اشغال تمام عراق نيست. دفاع ما، تا موقعي كه هيچ خطري ما را تهديد نكند ادامه خواهد يافت...بگوييد كه نيروهاي واقعي انقلاب اسلامي هنوز آشكار نشده است. ما مي‌خواهيم انسان را پاك و خالص گردانيم. آنهايي كه كشته مي‌شوند مي‌دانند كه به هرحال پيروز‌مندانه مي‌ميرند و اين مهم است.»




                  برچسب ها : ،


                  شهيد حسين خرازي به سال 1336 ه.ش. در يكي از محله‌هاي مستضعف‌نشين شهر شهيدپرور اصفهان بنام كوي كلم، در خانواده‌اي آگاه، متقي و با ايمان فرزندي متولد شد كه او را حسين ناميدند.


                  از همان آغاز، كودكي باهوش و مودب بود. در دوران كودكي به دليل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم ديني، او نيز به اين مجالس راه پيدا كرد.

                  از آنجا كه والدين او براي تربيت فرزندان اهتمام زيادي داشتند، او را به دبستاني فرستادند كه معلمانش افرادي متعهد، پايبند و مراقب امور ديني و اخلاقي بچه‌ها بودند.

                  علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكاليف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سيد – مي‌رفت و به خاطر صداي صاف و پرطنيني كه داشت، اذان‌گو و مكبر مسجد شد.

                  حسين در زمان فراگيري دانش كلاسيك، لحظه‌اي از آموزش مسائل ديني غافل نبود. به تدريج نسبت به امور سياسي آشنايي بيشتري پيدا كرد و در شرايط فساد و خفقان دوران طاغوت گرايش زيادي به مطالعه جزوه‌ها و كتب اسلامي نشان داد.

                  در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي به سربازي اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازي، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. طولي نكشيد كه او را به همراه عده‌اي ديگر بالاجبار به عمليات سركوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند.

                  حسين از اين كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهي و شعور بالاي خود، نماز را در آن سفر تمام مي‌خواند. وقتي دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: اين سفر، سفر معصيت است و بايد نماز را كامل خواند.

                  در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازي فرار كردند و به خيل عظيم امت اسلامي پيوستند. آنها در اين مدت، دائماً در تكاپوي كار انقلاب و تشكل انقلابيون محل بودند.

                  شهيد حاج حسين خرازي از همان آغاز پيروزي انقلاب اسلامي، درگير فعاليت در كميته انقلاب اسلامي، مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان بود و لحظه‌اي آرام نداشت.

                  به خاطر روحيه نظامي و استعدادي كه در اين زمينه داشت، مسؤوليتهايي را در اصفهان پذيرفت و با شروع فعاليت ضدانقلابيون در گنبد، مإموريتي به آن خطه داشت.


                  دشمن كه هر روز در فكر ايجاد توطئه‌اي عليه انقلاب اسلامي بود، غائله كردستان را آفريد و شهيد حاج حسين خرازي در اوج درگيريها، زماني كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهايي كه در زمينه آزاد كردن شهر سنندج (همراه با شهيد علي رضاييان فرمانده قرارگاه تاكتيكي حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهي گردان ضربت كه قوي ترين گردان آن زمان محسوب مي‌شد، وارد عمل گرديد و در آزادسازي شهرهاي ديگر كردستان از قبيل ديواندره، سقز، بانه، مريوان و سردشت نقش مؤثري را ايفا نمود و با تدابير نظامي، بيشترين ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.

                  شهيد خرازي با شروع جنگ تحميلي بنا به تقاضاي همرزمان خود، پس از يك‌سال خدمت صادقانه در كردستان راهي خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولين خط دفاعي كه مقابل عراقيها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوين تشكيل شده بود (و بعداً در ميان رزمندگان اسلام، به «خط شير» معروف شد) منصوب گشت.

                  خطي كه نه ماه در برابر مزدوران عراقي دفاع جانانه‌اي را انجام داد و دلاوراني قدرتمند را تربيت كرد. اين در حالي بود كه رزمندگان از نظر تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي شديداً در مضيقه بودند، اما اخلاص و روح ايمان بچه‌هاي رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختيها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عمليات و جانفشاني بودند.

                  در عمليات شكست حصر آبادان، فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقي ها با نصب آن دو پل بر روي رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد.


                  شهيد خرازي در آزاد سازي بستان بهترين مانور عملياتي را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه هاي رملي و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عمليات پيروزمندانه طريق القدس بود كه تيپ امام حسين (ع) رسميت يافت.  

                  در عمليات فتح المبين دشمن را در جاده عين خوش با همان تدبير فرماندهي اش حدود 15 كيلومتر دور زد و يگان او در عمليات بيت المقدس جزو اولين لشكرهايي بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسيد و در آزاد سازي خرمشهر نيز سهم بسزايي داشت.

                  از آن پس در عمليات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتي، والفجر 4 و خيبر در سمت فرماندهي لشكر امام حسين(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهاي بسياري از خود نشان داد.


                  در عمليات خيبر كه توام با صدمات و مشقات زيادي بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگ‌افزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داده بود، اما شهيد خرازي هرگز حاضر به عقب‌نشيني و ترك موضع خود نشد، تا اينكه در اين عمليات يك دست او در اثر اصابت تركش قطع گرديد و پيكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.

                  از بيمارستان يزد همانجايي كه بستري بود به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شده‌ام و دستم خراش جزئي برداشته، لازم نيست زحمت بكشيد و به يزد بياييد، چون مسئله چندان مهمي نيست همين روزها كه مرخص شدم خودم به ديدارتان مي‌آيم.


                  در عمليات والفجر 8 لشكر امام حسين(ع) تحت فرماندهي او به عنوان يكي از بهترين يگان‌هاي عمل كننده، لشكر گارد بعثي عراق را به تسليم واداشت و پيروزي‌هاي چشمگيري را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پيچيده‌ترين مناطق جنگي بود، به دست آورد.

                  در عمليات كربلاي 5 در جلسه‌اي با حضور فرماندهان گردانهاو يگانها از آنان بيعت گرفت كه تا پاي جان ايستادگي كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نيست از همين حالا در عمليات شركت نكند، زيرا كه اين يكي از آن عمليات هاي عاشقانه است و از حساب‌هاي عادي خارج است.

                  لشكر او در اين عمليات توانست با عبور از خاكريزهاي هلالي كه در پشت نهر جاسم از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهي ادامه داشت شكست سختي به عراقيها وارد آورد.

                  عبور از اين نهر بدان جهت براي رزمند گان مهم بود كه علاوه بر تثبيت مواضع فتح شده، عامل سقوط يكي از دژهاي شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند.

                  هدايت نيروهاي خط شكن در ميان آتش و بي‌اعتنايي او به تركش‌ها و تيرهاي مستقيم دشمن و ايثار و از خودگذشتگي او، راه را براي پيشروي هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهي در آن صبح فتح و پيروزي، حاج حسين با خضوع و خشوع به نماز ايستاد.


                  شهيد خرازي با قرآن و مفاهيم آن مانوس بود و قرآن را با صداي بسيار خوبي قرائت مي‌كرد. روزهاي عاشورا با پاي برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسين(ع) در بيابانهاي خوزستان به سينه‌زني و عزاداري مي‌پرداخت و مقيد بود كه شخصاً در اين روز زيارت عاشورا بخواند.

                  او علاوه بر داشتن تدبير نظامي، شجاعت كم‌نظيري داشت. با همه مشكلات و سختيها، در طول ساليان جنگ و جهاد از خود ضعفي نشان نداد. قاطعيت و صلابتش براي همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهي خاصي برخوردار بود.

                  حساسيت فوق‌العاده‌اي نسبت به مصرف بيت‌المال داشت، هميشه نيروها را به پرهيز از اسراف سفارش مي‌كرد و مي‌گفت: وسايل و امكاناتي را كه مردم مستضعف دراين دوران سخت زندگي جنگي تهيه مي‌كنند و به جبهه مي‌فرستند بيهوده هدر ندهيد، آنچه مي‌گفت عامل بود، به همين جهت گفتارش به دل مي‌نشست.

                  حاج حسين معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي بود و از اهتمام به آموزش نظامي برادران و تربيت كادرهاي كارآمد غافل نبود.

                  نيمه‌هاي شب اغلب از آسايشگاهها و محلهاي استقرار نيروي لشكر سركشي نموده و حتي نحوه خوابيدن آنها را كنترل مي‌كرد. گاه، اگر پتوي كسي كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روي او مي‌كشيد.

                  او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدي رسيدگي مي‌كرد.


                  شهيد خرازي يك عارف بود. هميشه با وضو بود. نمازش توام با گريه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نمي‌شد.

                  او معتقد بود: هرچه مي‌كشين و هرچه كه به سرمان مي‌آيد از نافرماني خداست و همه، ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد.

                  دقت فوق‌العاده‌اي در اجراي دستورات الهي داشت و اين اعتقاد را بارها به زبان مي‌آورد كه: سهل‌انگاري و سستي در اعمال عبادي تاثير نامطلوبي در پيروزيها دارد.

                  دائماً به فرماندهان رده‌هاي تابعه سفارش مي‌كرد كه در امور مذهبي برادران دقت كنند.


                  هميشه لباس بسيجي بر تن داشت و در مقابل بسيجي‌ها، خاكي و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگي و بي‌پيرايگي از ويژگيهاي او بود.

                  نحوه شهادت شهيد خرازي

                  او با آنكه يك دست بيشتر نداشت ولي با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هيچ‌گاه احساس كمبود نمي‌كرد و براي تأمين و تدارك نيروهاي رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراواني مي‌نمود.

                  در بسياري از عملياتها حاج حسين مجروح شد. اما براي جلوگيري از تضعيف روحيه همرزمانش حاضر نمي‌شد به پشت جبهه انتقال يابد.

                  در عمليات كربلاي 5 ، زماني مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پييگير جدي اين كار شد، كه در همان حال خمپاره اي در نزديكي اش منفجر شد و روح عاشورايي او به ملكوت اعلي پرواز كرد و اين سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهي ماوا گزيد.


                  سردار دلاوري كه همواره در عمليات ها پيشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسايي مي‌رفت. در هر شرايطي تصميمش براي خدا و در جهت رضاي حق بود.

                  او يار حسين زمان، عاشق جبهه و جبهه‌اي‌ها بود و وقتي به خط مقدم مي‌رسيد گويي جان دوباره‌اي مي‌يافت؛ شاد مي‌شد و چهره‌اش آثار اين نشاط را نمايان مي‌ساخت.

                  شهيد خرازي پرورش يافته مكتب حسين(ع) و الگوي وفاداري به اصول و ايستادگي بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شيفته‌اش آنچنان از زلال مكتب حيا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سيراب شده بود كه كمترين شائبه سياست‌بازي و جاه‌طلبي به دورترين زاويه ذهنش راه نمي‌يافت.

                  اين شهيد سرافراز اسلام با علو طبع و همت والايي كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگراييد و شكوفه‌هاي سفيد نهال وجودش را آفت نفس، تيره نگردانيد. در لباس سبز سپاه و ميقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در مناي شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرين تسليم نمود.


                  رهبر معظم انقلاب و فرمانده كل قوا در مورد اين شهيد بزرگوار مي‌فرمايند:

                  او سردار رشيد اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود كه با ذخيره‌اي از ايمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه‌روزي براي خدا و نبرد بي‌امان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آستان رحمت الهي فرود آمد و به لقاءالله پيوست.




                  برچسب ها : ،


                  جنگي كه در شهريور 1359ه ش توسط ديكتاتور معدوم عراق ،صدام حسين به مردم ايران تحميل شد؛ظهور اسطوره هايي رادر پي داشت كه غير از تاريخ صدر اسلام،در هيچ برهه اي از تاريخ بشرنشاني از آنها نيست.
                  ومهدي زين الدين يكي از اين اسطوره هاست؛اسطوره ي زنده.

                    سال 1338 ه ش در كانون گرم خانواده‌اي مذهبي، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع، در تهران ديده به جهان گشود. مادرش كه بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شيردان فرزندانش برايش فريضه بود و با مهر و محبت مادري، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي‌داد.
                  نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او دراوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد. پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي داشت، كمك مي‌كرد و به عنوان يك فروند، پدر و مادر را در امور زندگي ياري مي‌داد.

                  شهيد مهدي زين الدين,شهيد زين الدين,فرمانده لشكر علي بن ابي طالب,فرمانده,جبهه,جنگ,تصوير سازي,نقاشي چهره,منتظر,عباس گودرزي,قم,شهادت,


                  مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمينه‌هايي كه داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا و در اين مدت (كه با شهيد محرب آيت‌الله مدني (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب مي‌نمود و در واقع در حساسترين دوران جواني به هدايت ويژه‌اي دست يافته بود. به همين دليل از حضرت آيت‌الله مدني بسيار ياد مي‌كرد و رشد مذهبي خود را مديون ايشان مي‌دانست.
                  در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي، پدر شهيدان – مهدي و مجيد زين‌الدين – براي بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعيد گرديد. اين امر باعث شد تا مهدي كه خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل كند و سهم پدر را نيز در مبارزات خرم‌آباد بردوش كشد.

                  در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان، كينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زماني كه حزب رستاخيز شروع به عضوگيري اجباري مي‌نمود. شهيد زين‌الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقي كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند. به ناچار براي ادامه تحصيل، با تغيير رشته از رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقيت، توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت از امام خميني(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي‌تر ايشان در سنگر مبارزه پدرش شد.
                  پس از مدتي پدر شهيد زين‌الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد. اين ايام كه مصادف با جريانات انقلاب اسلامي بود، پدر با استفاده از فرصت پيش‌آمده، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد. مهدي نيز همراه سايراعضاي خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش موثرتري را عهده‌دار شد.

                  بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه جذب نهاد مقدس جهادسازندگي شد و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قم، براي انجام وظيفه شرعي و اجتماعي خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهاي خونين انقلاب، به اين نهاد مقدس پيوست. ابتدا در قسمت پذيرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظيفه كرد.
                  شهيد زين‌الدين در زمان مسئوليت خود در واحد اطلاعات (كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌هاي پيچيده ضدانقلاب در شهر خونين و قيام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداري از بينش عميق سياسي، در خنثي كردن حركتهاي انحرافي و ضدانقلابي گروهكهاي آمريكايي نقش به سزايي داشت.

                  با آغاز تهاجم دشمن بعثي به مرزهاي ميهن اسلامي، شهيد زين‌الدين بي‌درنگ پس از گذراندن آموزش كوتاه مدت نظامي، به همراه يك گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بي‌امان عليه كفار بعثي پرداخت.
                  پس از مدتي مسئول شناسايي يگانهاي رزمي شد. و بعد از آن نيز مسئول اطلاعات – عمليات سپاه دزفول و سوسنگرد گرديد. در اين مسئوليتها با شجاعت، ايمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ مي‌كرد و با شناسايي دقيق و هدايت رزمندگان اسلام، ضربات كوبنده‌اي بر پيكر لشكريان صدام وارد مي‌آورد. بخشي از موفقيتهاي بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عمليات فتح‌المبين، مرهون تلاش و زحمات ايشان و همكارانش در زمان تصدي مسئوليت اطلاعات – عمليات سپاه دزفول و محورهاي عملياتي بود.

                  شهيد زين‌الدين در عمليات بيت‌المقدس مسئوليت اطلاعات – عمليات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لياقت، ايمان، خلوص، استعداد رزمي و شجاعت فراوان، در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) - كه بعدها به لشكر تبديل شد – انتخاب گرديد.
                  در عمليات رمضان، تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) جزو يگانهاي مانوري و خط‌شكن بود و به حول و قوه الهي و با قدرت فرماندهي و هدايت ايشان – در بكارگيري صحيح نيروها و موفقيت آن يگان در اين عمليات – بعدها اين تيپ، به لشكر تبديل شد.
                  لشكر مقدس علي‌بن ابيطالب(ع) در تمام صحنه‌هاي نبرد سپاهيان اسلام (عمليات محرم، والفجرمقدماتي، والفجر3 و والفجر4) خط شكن و به عنوان يكي از يگانهاي هميشه موفق، نقش حساس و تعيين كننده‌اي را برعهده داشت.

                  صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به يادماندني اين يگان، همگام با ساير يگانها در عمليات پيروزمندانه خيبر بسيار مشهور است. هنگامي كه دشمن از هوا و زمين و با انواع جنگ‌افزارها و هواپيماهاي توپولوف و ميگ و بمبهاي شيميايي و پرتاب يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزاير مجنون را آماج حملات خويش قرار داده بود، او و يگان تحت امرش مردانه و تا آخرين نفس جنگيدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزاير و حفظ كردند.

                  خصوصيات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شكني شبهاي عمليات و جنگيدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترين پاتكها به خاطر اين روحيه بود. روحيه‌اي كه اساس و بنيان آن بر ايمان و اعتقاد به خدا استوار بود.
                  مجاهدت دائمي او براي خدا بود و هيچگاه اثر خستگي روحي در وجودش ديده نمي‌شد.
                  شهيد زين‌الدين در كنار تلاش بي‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت كه جبهه‌هاي نبرد، مكاني مقدس است و انسان دراين مكان، به خدا تقرب پيدا مي‌كند. هميشه به رزمندگان سفارش مي‌كرد كه به تزكيه نفس و جهاد اكبر بپردازند.

                  او همواره سعي مي‌كرد كه با وضو باشد. به ديگران نيز تاكيد مي‌نمود كه هميشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسيار داشت و با قرآن مجيد مانوس بود و به حفظ آيات آن مي‌پرداخت.
                  به دليل اهميتي كه براي مسائل معنوي قايل بود نماز را به تاني و خلوص مخصوصي به پا مي‌داشت. فردي سراپا تسليم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبي از همان دوران كودكي در زندگي مهدي متجلي بود.
                  با علاقه خاصي به بسيجي‌ها توجه مي‌كرد. محبت اين عناصر مخلص در دل او جايگاه ويژه‌اي داشت. براي رسيدگي به وضعيت نيروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، يگانها و مقرهاي لشكر سركشي مي‌نمود و مشكلات آنان را رسيدگي و پيگيري مي‌كرد. همواره به برادران سفارش مي‌كرد كه نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و هميشه خودشان را نسبت به آنها بدهكار بدانند و يقين داشته باشند كه آنها حق بزرگي بر گردن ما دارند.

                  شيفتگي و محبت ويژه‌اي به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختي كه از ولايت فقيه داشت از صميم قلب به امام خميني(ره) عشق مي‌ورزيد. با قبلي مملو از اخلاص، ايمان و علاقه از دستورات و فرامين آن حضرت تبعيت مي‌نمود. به دقت پيامها و سخنرانيهاي ايشان را گوش مي‌داد و سعي مي‌كرد كه همان را ملاك عمل خود قرار دهد و از حدود تعيين شده به هيچ وجه تجاوز نكند. مي‌گفت: ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببينيم از آن كانون و مركز فرماندهي چه دستوري مي‌رسد، يك جان كه سهل است، اي كال صدها جان مي‌داشتيم و در راه امام فدا مي‌كرديم.
                  او در سخت‌ترين مراحل جنگ با عمل به گفته‌هاي حضرت امام خميني(ره) خدمات بزرگي به جبهه‌ها كرد.

                  حفظ اموال بيت‌المال براي شهيد زين‌الدين از اهميت خاصي برخوردار بود. همواره در مسئوليت و جايگاهي كه قرار داشت نهايت دقت خود را به كار مي‌برد تا اسراف و تبذير نشود. بارها مي‌گفت:در مقابل بيت‌المال مسئول هستيم.
                  در استفاده از نعمتهاي الهي و حتي غذاي روزمره ميانه‌روي مي‌كرد.
                  او خود را آماده رفتن كرده بود و همواره براي كم كردن تعلقات مادي تلاش مي‌كرد. ايثار و فداكاري او در تمام زمينه‌ها، بيانگر اين ويژگي و خصوصيتش بود.
                  براي اخلاص و تعهد آن شهيد كمتر مشابهي مي‌توان يافت.
                  او جز به اسلام و انجام تكليف الهي خود نمي‌انديشيد. در مناجات و راز و نيازهايش اين جمله را بارها تكرار مي‌كرد:
                  اي خدا! اين جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پيروز كن.
                  از آنجا كه برادران، ايشان را به عنوان الگويي براي خود قرار داده بودند، سعي مي‌كردند اخلاق و رفتارشان مثل ايشان باشد.
                  او شخصيتي چند بعدي داشت: شخصيتي پرورش يافته در مكتب انسان ساز اسلام. خيلي‌ها شيفته اخلاق، رفتار، مديريت و فرماندهي او بودند و او را يك برادر بزرگتر و معلم اخلاق مي‌دانستند. زيرا او قبل از آنكه لشكر را بسازد، خود را ساخته بود.

                  اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضاي مسئوليتهاي نظامي‌اش كه داراي صلابت و قدرت خاصي بود، زماني كه با بسيجيان مواجه مي‌شد برادري صميمي و دلسوز براي آنها بود.
                  شهيد مهدي زين‌الدين در زمينه تربيت كادرهاي پرتوان براي مسئوليتهاي مختلف لشكر به گونه‌اي برنامه‌ريزي كرده بود كه در واحدهاي مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جريان كارها باشند. مي‌گفت:
                  من خيالم از لشكر راحت است. اگر چند ماه هم در لشكر نباشم مطمئنم كه هيچ مسئله‌اي به وجود نخواهد آمد.
                  در كنار اين بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زيرا رفتار و صحبتهايش در عمق جان نيروهاي رزمنده مي‌نشست. بارها پس از سخنراني، او را در آغوش خويش مي‌كشيدند و بر بالاي دستهايشان بلند مي‌كردند.
                  او يكي از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار مي‌آمد. فرماندهي كه نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و اين نورانيت به اطرافيان نيز سرايت كرده بود. چنانچه گفته مي‌شود: 70% نيروهاي پاسدار و بسيجي آن لشكر، نماز شب مي‌خواندند.

                   

                  سردار رحيم صفوي‌فرمانده سابق سپاه درباره او مي‌گويد: شهيد مهدي زين‌الدين فرماندهي بود كه هم از علم جنگي و هم از علم اخلاق اسلامي برخوردار بود. در ميدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌هاي جنگ شجاع، رشيد، مقاوم و پرصلابت بود.
                  شهادت مزدي بودكه خدا براي مجاهدات بي شمار اين بنده برگزيده اش قرارداده بود.
                  در آبان سال 1363 شهيد زين‌الدين به همراه برادرش مجيد (كه مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي‌بن ابيطالب(ع) بود) جهت شناسايي منطقه عملياتي از كرمانشاه به سمت سردشت حركت مي‌كنند. در آنجا به برادران مي‌گويد: من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم!
                  موقعي كه عازم منطقه مي‌شوند، راننده‌شان را پياده كرده و مي‌گويند: خودمان مي‌رويم. حتي در مقابل درخواست يكي از برادران، مبني بر همراه شدن با آنها، برادر مهدي به او مي‌گويد: تو اگر شهيد بشوي، جواب عمويت را نمي‌توانيم بدهيم، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي‌توانيم بدهيم.
                  فرمانده محبوب بسيجيها، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه‌ها و شركت در عمليات و صحنه‌هاي افتخارآفرين، در درگيري با ضدانقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش را از اين جسم خاكي به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند.
                  همان طور كه برادران را توصيه مي‌كرد: ما بايد حسين‌وار بجنگيم؛ حسين‌وار جنگيدن يعني مقاومت تا آخرين لحظه؛ حسين‌وار جنگيدن يعني دست از همه چيز كشيدن در زندگي؛ اي كاش جانها مي‌داشتيم و در راه امام حسين(ع) فدا مي‌كرديم؛ از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و مي‌گفت عمل كرد و عاشقانه به ديدار حق شتافت.

                   

                  وصيت نامه شهيد مهدي زين الدين

                  بسمه تعالي

                  اولين شرط لازم براي پاسداري از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسين(ع) است. هيچ كس نمي‌تواند پاسداري از اسلام كند در حالي كه ايمان و يقين به اباعبدالله‌الحسين(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌هاي پيكار مي‌رزميم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستيم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستيم و اگر مشيت الهي بر اين قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ايران، اسلام در جهان پياده شود و زمينه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسين(ع) است. من تكليف مي‌كنم شما «رزمندگان» را به وظيفه عمل كردن و حسين‌وار زندگي كردن.
                  در زمان غيبت كبري به كسي «منتظر» گفته مي‌شود و كسي مي‌تواند زندگي كند كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبي مي‌خواهد. در اين وصيت نامه فقط مقدار بدهكاريها و بستانكاريها را جهت مشخص شدن براي بازماندگان و پيگيري آنها مي نويسم،به انضمام مسائل شرعي ديگر.
                  1- مسائل شرعي:
                  الف)نماز: به نظرم نمي آيد بدهكار باشم.ولي مواقعي از اوان ممكن است صحيح نخوانده باشم،لذا يكسال نماز ضروري است خوانده شود.
                  ب)روزه:تعداد190روزه قرض دام وتنوانستم بگيرم.
                  ج)خمس:سي و پنج هزار ريال به دفتر آيت الله پسنديده بدهكار هست.
                  د)حق الناس:واي از آتش جهنم و عالم برزخ،خداوند عالم بصيراست.
                  2- ماديات
                  الف:بدهكاريها:
                  1- مبلغ شش هزار تومان معادل شصت هزار ريال به طرح و عمليات ستاد مركزي بدهكارم،البته قبض دويست هزار ريال است،ولي ازاين مبلغ شصت هزار ريال بدهي بنده است.
                  2- وام يك ميليون ريالي از ستاد منطقه 1گرفته ام كه ماهانه بيشتر ازهزار ريال بايد بدهم، از اين مبلغ هزار و هفتصد و پنجاه تومان حق مسكن را سپاه مي دهد و دويست و پنجاه تومان از حقوقم كسر نمايند.
                  3- پنجهزار ريال به آقاي مهجور (ستاد لشگر) پول نقد بدهكارم و پرداخت شد توسط در گاهي.

                  ب – بستانكاريها:
                  1-مبلغ هفتاد و پنجهزار ريال رهن منزل كه به آقاي رحماني توفيقي جهت منزل مسكونه داده بودم و طلبكارم.اين منزل را بمدت يكسال اجاره نمودم. باتفاق هاي رحمان توفيقي كه ما در طبقه بالا و رحمان در طبقه پايين زندگي مي كردند و ظاهرا شهيدحسن باقري از طريق آقاي استادان منزل را از شخصي بنام معاضدي(صاحب اصلي خونه)اجاره كرده بودند،ولي نامبرده يكسال است كه مبلغ فوق را مستردننموده است.
                  2- مقداري پول هم كه مبلغ آن را نميدانم (يادم نيست)نزد پدرم داشته‌ام و مقداري هم مجددا اگر به پدرم داده‌ام جهت بدهي‌ها
                  پدرم براي خانه‌اي كه خريده بود تا با آن زندگي كنيم ولي خانه متعلق به پدرم مي‌باشد و من فقط مبلغ فوق ويكصد هزار تومان وام مندرج در بند2. بدهكاريها ره از مبلغ نهصد و سي هزار تومان وجه بابت خانه مسكوني كه پدرم خريده بوده است را داده‌ام كه در صورت مرگ من و فروش خانه مستدعي است.باقيمانده وام را به سپاه برگردانده و طلبكاري من از پدرم رابه همسر و فرزندم بدهيد و باقيمانده پول خانه هم طبيعتا به پدرم ميرسد.مطلب ديگري به ذهنم نمي‌رسد و اگر كسي مراجعه كرد با توجه به وصييت من اقدام نماييد.




                  برچسب ها : ،





                  برچسب ها : ،



                  محمد علي جهان آرا، در سال ۱۳۳۳ در خانواده تهي‌دست، ولي با ايمان در خرمشهر ديده به جهان گشود.

                  او هم چون ساير اعضاي خانواده خويش، عشق فراواني به خاندان عصمت و طهارت داشت. جهان آرا از ۱۵ سالگي به صف مبارزه بر ضد طاغوت پيوست و در سال ۱۳۴۹، به عضويت گروه حزب الله خرمشهر درآمد و پابه پاي افراد اين گروه، تلاش وسيعي را در براندازي رژيم پهلوي آغاز كرد.

                  دوران جواني شهيد جهان آرا، هم زمان با حكومت پهلوي بود و با پيروزي انقلاب اسلامي در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷، آرزوي ديرينه  جهان آرا به تحقق پيوست و شادمان از پيروزي انقلاب اسلامي، كوشش بي وقفه اي را در راه حراست از دستاوردهاي انقلاب آغاز كرد.

                  محمد جهان آرا از بزرگ مرداني بود كه نقش بسيار مهمي در تشكيل سپاه پاسداران خرمشهر ايفا كرد. او پس از تشكيل سپاه خرمشهر، به مبارزه خويش با عوامل استكبار و منافقان سرعت بيش‌تري بخشيد و با عوامل مزدوري كه از خارج مرزها تحريك و تغذيه مي شدند، مردانه جنگيد.

                  جهان آرا با ابراز لياقت خود در اين راه، به فرماندهي سپاه خرمشهر منصوب گرديد و در اين سمت، بسياري از توطئه هايي را كه بر ضد نظام اسلامي طراحي مي شد، خنثي كرد. فداكاري و از جان گذشتگي اين سردار شهيدْ در جريان رزم خونين خرمشهر زبانزد همگان و نام او، تداعي كننده استقامت و پايداري در برابر تجاوز بعثيان بود.

                  محمد علي جهان آرا

                  وي در جبهه‌هاي نبرد به ويژه در سنگرهاي گرم آبادان و خرمشهر، ضربه‌هاي كمرشكن بر متجاوزان بعثي وارد كرد. تلاش، مجاهدت، استقامت، صبر، پايداري و از همه مهم تر فرماندهي خردمندانه او، در پيروزي بر دشمن متجاوز نقش عمده اي داشت.

                  با شروع جنگ تحميلي و تجاوز وحشيانه رژيم مزدور صدام بر ضد جمهوري اسلامي ايران، و حمله وحشيانه ارتش بعث به خرمشهر، سپاه پاسداران خرمشهر به فرماندهي شهيد جهان آرا، استوار و جان بر كف در برابر دشمن مقاومت كرده، حماسه‌اي ماندگار آفريدند.

                  يك سال حضور مداوم شهيد جهان آرا در جبهه نبرد، از وي متفكري نظامي و برنامه ريز در ميدان جهاد ساخته بود. از اين رو، در اوايل سال ۱۳۶۰ با حفظ سمت فرماندهي سپاه خرمشهر، به سمت فرماندهي سپاه پاسداران اهواز و سرپرستي ستاد منطقه هشت سپاه منصوب گرديد. بدين ترتيب، دور تازه اي از فعاليت هاي رزميِ شهيد جهان آرا آغاز شد و آن شهيد عزيز، براي پاسداري از ارزش ها و دستاوردهاي نظام و انقلاب، بيش از پيش همت گماشت.

                  نام «خونين شهر» براي هميشه در تاريخ پرافتخار اين سرزمين با رشادت‌هاي دلاورمرداني چون جهان‌آرا مي‌درخشد. خرمشهر مظهر مبارزه، فداكاري، ايثار و از خودگذشتگي جواناني است كه چون شمع سوختند تا ارزش هاي انقلاب زنده بماند.

                  محمد علي جهان آرا

                  شهيد جهان آرا، بزرگ مردي كه با مقاومت و درايت وي، خرمشهر نه تنها خونين شهر شد، بلكه چشمه جوشان و موج خروشانِ خون شدند كه رژيم بعث را به شكست واداشت وسراسر ميهن اسلامي را گلستان ساخت. شهيد محمد جهان آرا، يكي از هزاران شهيد گلگون كفن اين انقلاب از خطه خونين شهر است كه فرماندهي سپاه شهيدان اين شهر را به عهده داشت. افسوس كه خورشيد وجودش زود غروب كرد و به خيل ياران شهيدش پيوست.

                  اخلاص و ارادات شهيد جهان آرا به امام خميني رحمه الله زبانزد همگان بوده و او به خاطر همين عشق به اسلام و امام، خستگي نمي‌شناخت. جهان آرا در دوران سخت دفاع مقدس، در مسير به بار نشستن خون شهيدان، آسايش و آرامش را بر خود حرام كرده، مردانه در مقابل متجاوزان بعثي ايستاد.

                  او از رادمردان خط مقدم مبارزه در شهرهاي آبادان و خرمشهر بود. شهيد جهان آرا هم چنين در هدايت حركت هاي مردمي و بسيج نيروهاي نظامي و سازماندهي آنان بر ضد نيروهاي بعثي و منافقانْ نقش عمده اي به عهده داشت؛ زيرا از نظر وي، كساني كه در مقابل انقلاب و امام ايستاده بودند، قابل گذشت نبودند.

                  خواهر ايشان در اين باره چنين مي گويد: «يكي از خصوصيات او اين بود كه وقتي انسان با او برخورد مي كرد، خيلي آرام بود، ولي در برابر كساني كه در مقابل انقلاب ايستاده بودند اصلاً گذشت نداشت».

                  تهذيب نفس، پالايش روان از آلودگي هاي دنيوي، تواضع و فروتني، اخلاص و خدابيني، از اوصاف معنوي شهيد جهان آرا بود. او همواره چنان عمل مي كرد كه گويي خدا را در همه كارهايش به روشني مي بيند. هيچ وقت تكبر و خودنمايي در كارهايش راه نمي يافت. با اين كه فرماندهي سپاه خرمشهر و اهواز را برعهده داشت، هيچ گاه احساس برتري بر ساير رزمندگان در او مشاهده نمي شد.

                  محمد علي جهان آرا

                  پدر ايشان در اين باره مي گويد: «محمد جهان آرا با ديگر سپاهيان هيچ فرقي نمي كرد و عنوان فرماندهي مطرح نبود».

                  شهيد جهان آرا از خودنمايي، تظاهر و شهرت طلبي گريزان بود. شهيد محمد جهان آرا، مرد فضيلت و تقوا و نمونه اي از مردان خدا بود. او از نظر فروتني در مرتبه اي عالي قرار داشت و براي ديگرانْ احترام و ارزش فراواني قائل بود و براي رزمندگان سپاه خرمشهر و اهواز، پدري مهربان و شايسته به شمار مي آمد. براي خدا سخن مي گفت و پيوسته به ياد خدا بود.

                  خواهر ايشان در اين باره مي گويد: «از آن جا كه عاشق اسلام و امام بود، آرامش نداشت و شبانه روز در اختيار مردم بود و كار مي كرد. وقتي با او درباره امام بحث مي شد، آن چنان از امام صحبت مي كرد و آن چنان از خصوصيات امام مي گفت كه گويي امام در جلوي او نشسته است. او با تمام وجود امام را درك مي كرد».

                  سلام بر خرمشهر، سلام بر شهيدان سرافراز خونين شهر. سلام بر جهان آرا، بزرگ مردي كه با شهادت خويش، درد را به مهماني دل ها فرستاد. جهان آرا، فرمانده رشيد و سربلندي بود كه خرمشهر و اهواز، سرفرازي و عزت را با رشادت هاي او به نظاره نشست. از اين رو، هنگامي كه خبر شهادت وي به گوش مردم رسيد، چه بسيار سينه هايي سوزان و چشمان پر اشك كه او را بدرقه كردند و عاشقانه بر مزار پاكش گريستند. روح اين شهيد والامقام شاد، و نامش در دفتر عشق و ايثار جاودان باد.

                  او به راستي پاسداري نمونه و اسوه بود كه با دل سوزي فراوان، در راه پيروزي ارتش اسلام بر كافران بعثي تلاش مي كرد و سرانجام در اين راه جان خويش را به جان آفرين بخشيد. ياد اين سردار شهيد همواره در خاطر دل ها مستدام باد!

                  شهادت

                  هشتم مهرماه سال ۱۳۶۰ در حالي كه سرداران و سربازان فاتح ارتش اسلام پس از رزمي بي امان با بعثيان متجاوز، با سرافرازي از جبهه نبرد حق عليه باطل بر مي گشتند، هواپيمايي كه اين عزيزان را به تهران مي آورد، درحوالي كهريزك دچار سانحه غم انگيزي گشته و سقوط كرد.

                  محمد علي جهان آرا

                  در اين حادثه، علاوه بر شهيد شدن تعدادي از رزمندگان اسلام، فرمانده سرافراز و نامور سپاه خرمشهر، محمد علي جهان آرا به همراه چهار سردار بزرگ اسلام سرلشگر فلاحي جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش، سرتيپ نامجو وزير دفاع، سرتيپ فكوري جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش و شهيد يوسف كلاهدوز قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به شهادت رسيدند. ياد همه شهداي انقلاب اسلامي گرامي و نامشان پررهرو باد.

                  پيام امام خميني (ره) به مناسبت شهادت جهان آرا

                  شهيد جهان آرا پس از عمري مبارزه، سرانجام در سانحه هوايي كهريزك جان به جان آفرين تسليم كرد و شربت شهادت نوشيد. حضرت امام خميني رحمه الله به مناسبت وقوع سانحه هوايي و به شهادت رسيدن جهان آرا و ياران هم سنگرش، در پيامي چنين فرمودند:

                  «اينان، خدمت گزار رشيد و متعهدي بودند كه در انقلاب و پس از پيروزي انقلاب، با سرافرازي و شجاعتْ در راه هدف، و در حال خدمت به ميهن اسلامي به جوار رحمت حق تعالي شتافتند. شك نيست كه همه بايد اين راه را برويم و به سوي حق و سرنوشت خويش بشتابيم، پس چه سعادتي بالاتر از آن كه در حال جهاد با دشمنان اسلام و خدمت به حق و خلق و مجاهدت در راه هدف و شرف اين راه طي شود و چه سعادت مند بودند اين شهيدان كه دين خود را به اسلام و ملت شريف ايران ادا نموده و به جايگاه مجاهدين و شهداي اسلام شتافتند...»

                  تجليل مقام معظم رهبري از شهيد محمد جهان آرا

                  من مايلم اينجا يادي بكنم از محمد جهان آرا، شهيد عزيز خرمشهر و شهدايي كه در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت كردند. آن روزها بنده در اهواز از نزديك شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروي مسلح نداشت. نه كه صد و بيست هزار (مانند بغداد) نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعميري از كار افتاده را مرحوم شهيد اقارب پرست - كه افسر ارتشي بسيار متعهدي بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير كرد.

                  محمد علي جهان آرا

                  (البته اين مال بعد است، در خود آن قسمت اصلي خرمشهر نيرويي نبود) محمد جهان آرا و ديگر جوانهاي ما در مقابل نيروهاي مهاجم عراقي - يك لشكر مجهز زرهي عراقي با يك تيپ نيروي مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روي خرمشهر مي باريد - سي و پنج روز مقاومت كردند. همانطور كه روي بغداد موشك مي زدند، خمپاره ها و توپهاي سنگين در خرمشهر روي خانه هاي مردم مرتب مي باريد، اما جوانان ما سي و پنج روز مقاومت كردند. بغداد سه روزه تسليم شد ملت ايران، به اين جوانان و رزمندگانتان افتخار كنيد. بعد هم كه مي خواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويي به مراتب كمتر از نيروي عراقي رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسير در يكي دو روز از عراقيها گرفتند.

                  جنگ تحميلي هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجيبي است. من نمي دانم چرا بعضي ها در ارائه مسائل افتخار آميز دوران جنگ تحميلي كوتاهي مي كنند. مقام معظم فرماندهي كل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران گوشه اي از وصيتنامه انقلاب بيش از هرچيز براي ما يك ابتلاي الهي و يك آزمايش تاريخي و اجتماعي است و در جريان اين ابتلا بايد رنج، محروميت، مصايب و ناملايمات را با آغوش باز بپذيريم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت بايستيم و از طولاني شدن اين ابتلا و افزايش سختيها و ناملايمات نهراسيم، زيرا علاوه بر اينكه خود را از قيد آلودگيهاي شركين و وابستگيها، پاك و خالص مي‌كنيم، انقلابمان و حركت امت شهيدپرور، عميقتر و استوارتر مي‌شود و از انحراف و شكست مصون مي‌ماند.

                  وصيت نامه شهيد محمد جهان آرا

                  از روزي كه جنگ آغاز شد تا لحظه اي كه خرمشهر سقوط كرد يك ماه بطور مداوم كربلا را مي ديدم. «ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين».

                  بارپرودگارا، اي رب العالمين، اي غياث المستغيثين و اي حبيب قلبو الصالحين. تو را شكر مي گيوم كه شربت شهادت اين گونه راه رسيدن انسان به خودت را به من بنده ي فقير و حقير و گناهكار خود ارزاني داشتي. من براي كسي وصيتي ندارم ولي يك مشت درد و رنج دارم كه بر اين صفحه ي كاغذ مي خواهم همچون تيري بر قلب سياه دلاني كه اين آزادي را حس نكرده اند و بر سر اموال اين دنيا ملتي را، امتي را و جهاني را به نيستي و نابودي مي كشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدي كه من تعهد اين آزادي را با گذراندن تمام وقت و هستي خويش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هايي كه بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شكيبايي كردم ولي اين را مي دانم كه اين سران تازه به دوران رسيده، نعمت آزادي را درك نكرده اند چون دربند نبوده اند يا در گوشه هاي ترياهاي پاريس، لندن و هامبورگ بوده اند و يا در ...

                  و تو اي امامم! اي كه به اندازه ي تمام قرنها سختي ها و رنج ها كشيدي از دست اين نابخردان خرد همه چيزدان! لحظه لحظه اي اين زندگي بر تو همچن نوح، موسي و عيسي و محمد (ص) گذشت. ولي تو اي امام و اي عصاره ي تاريخ بدان كه با حركتت، حركت اسلام را در تاريخ جديد شروع كردي و آزادي مستضعفان جهان را تضمين كردي. ولي اي امام كيست كه اين همه رنجها و دردهاي تو را درك كند؟! كيست كه دريابد لحظه اي كوتاهي از اين حركت به هر عنوان، خيانتي به تاريخ انسانيت و كليه انسان هاي حاغضر و آينده تاريخ مي باشد؟

                  اي امام! درد تو را، رنج تو را مي دانم چه كساني با جان مي خرند، جوان با ايمان، كه هستي و زندگي تازه ي خويش را در راه هدف رسيدن حكومت عدل اسلامي فدا مي كند. بله اي امام! درد تو را جوانان درك مي كنند، اينان كه از مال دنيا فقط و فقط رهبري تو را دارند و جان خويش را براي هدفت كه اسلام است فدا مي كنند.

                  اي امام تا لحظه اي كه خون در رگ هاي ما جوانان پاك اسلام وجود دارد لحظه اي نمي گذاريم كه خط پيامبر گونه تو كه به خط انبياء و اولياء وصل است به انحراف كشيده شود. اي امام! من به عنوان كسي كه شايد كربلاي حسيني را در كربلاي خرمشهر ديده ام سخني با تو دارم كه از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهري برمي خيزد و آن، اين است؛ اي امام! از روزي كه جنگ آغاز شد تا لحظه اي كه خرمشهر سقوط كرد من يك ماه بطور مداوم كربلا را مي ديدم هر روز كه حمله ي دشمن بر برادران سخت مي شد و فرياد آنها بي سيم را از كار مي انداخت و هيچ راه نجاتي نبود به اتاق مي رفتم، گريه را آغاز مي كردم و فرياد مي زدم اي رب العالمين بر ما مپسند ذلت و خواري را.

                  خاطره‌اي از پدر شهيد محمد جهانمحمد علي جهان آرا

                  توپ هاي چادر مشكي مرغوب ميان خانه هدايت‌الله قل مي‌خورد و تا نزديك پايم روي مبل هاي نيم دار اطاق نشيمن مرد ولو مي‌شود. هدايت الله با صورتي پر ازخطوط مهرباني نزديك مي‌آيد و گوشه پارچه چادرمشكي اعلا را به دستم مي‌دهد: «خودتان نگاه كنيد جنس مرغوب است» چادر نمازهاي خوش قيمت هم كنار دستش است و برايشان تبليغ مي‌كند. «توي زيرزمين خانه پارچه‌فروشي داريم.

                  اينها هم چادر مشكي اعلا است، دست بزنيد جنسش خيلي عالي است.» با همان خونگرم مردمان جنوب، بي‌خيال اينكه قرار است در مورد خانه‌اي كه محمد و خودش در تهران داشته اند، حرف بزنيم.

                  سيدهدايت‌الله حالا چادرهاي نماز دوخته شده را از نايلوني بزرگ بيرون مي‌آورد و تند و تند با لهجه گرم جنوبي‌اش در هيات يك فروشنده پرتجربه، چادرها را تبليغ مي‌كند؛ «ما با دو تا زخمي آمديم تهران. سال ۶۰ خيابان ري منزلي اجاره كرديم. از خرمشهر هيچ وسيله‌اي نياورده بوديم، هيچ‌كس نمي‌توانست چيزي بياورد. من البته مي‌توانستم با كمك محمد كه فرمانده سپاه خرمشهر بود، بياورم اما نياوردم تا من هم مثل بقيه جنگ‌زده‌ها باشم. مدتي بعد بنياد شهيد توي خيابان اسلامبولي خيابان دهم به ما خانه‌اي داد.

                  يك روز نشسته بوديم، ديديم خانه روي سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداري كرده بودند و سقف ريخت روي سر بچه‌هايم. رفتيم بيمارستان، وقتي برگشتيم ديديم دزد تمام وسايلي كه تهيه كرده بوديم را برده. بعد توي بلوار كشاورز در مجتمع سامان به ما آپارتماني دادند كه آنجا هم دوام نياورديم. ساكنان مجتمع خيلي مبادي اخلاق اسلامي‌نبودند. عطايش را به لقايش بخشيديم. بعد زمين همين خانه را دادند و من خودم آن را ساختم. زمين ۸۴ هزار تومان بود كه گفتند لازم نيست پولش را بدهيد. قبول نكردم، البته يك مدتي هم گفتند كه بروم در يكي از خانه‌هاي مصادره‌اي زندگي كنم. آن را هم قبول نكردم، گفتم من در خانه مردم نمي‌نشينم.»

                  مي‌پرسم از خاطرات دوران كودكي سيدمحمد هم چيزي به خاطر داريد؟ «خب، بچه بودند و شيطان، يادم مي آيد سيدعلي و سيدمحمد در يك گروه و سيد محسن در گروه ديگري در خرمشهر عضو بودند، يك شب من حالم خيلي بد بود و آنها مدام با هم بحث مي‏كردند، چند بار به آنها تذكر دادم كه صبح بحث كنيد، گوش نكردند، من هم سيدعلي و سيدمحمد را از خانه بيرون كردم و تا صبح هر چه در زدند به خانه راهشان ندادم تا ادب شوند.»

                  سيد هدايت‌الله مهربان چيزي توي ذهنش افتاده، انگار مي‌خواهد چيزي را كه گم كرده پيدا كند: «محمد برايم تعريف كرد كه رفته بودند با بني‌صدر پيش امام(ره)، محمد به امام گفته بود كه اين آقا امكانات لازم را به ما نمي‌دهد و دست دست مي‌كند، امام(ره) توپيده بود به بني‌صدر. بعد از جلسه بني‌صدر، محمد را دعوا كرده بود كه چرا جلوي آقا اين حرف‌ها را زده البته باز هم اين دو نفر درگيري پيدا كردند. بني‌صدر رفته بود خرمشهر، محمد يقه‌اش را گرفته بود و همديگر را زده بودند. محمد مي‌گفت بني‌صدر جلوي نيروها را گرفته بود. پسرم از هيچ‌كس نمي‌ترسيد.»محمد علي جهان آرا

                  سيد هدايت‌الله پدر ۱۳ فرزند، شش دختر و هشت پسر، مي‌گويد: «محمد دو سال زندگي مخفي داشت توي كوره‌پزخانه‌ها مي‌رفت و با دهن روزه آجر خالي مي‌كرد به خاطر همين بدن قوي و محكمي‌داشت. خسته نمي‌شد. راستي يك خاطره دارم كه تا حالا هيچ‌جا تعريف نكرده‌ام: «شب‌هفت محمد كه تمام شد، خانمي‌آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر كاري داشتم چون حجاب مناسبي نداشتم نمي‌گذاشتن با جهان‌آرا صحبت كنم. وقتي ايشان متوجه شد آمد و سلام و عليك كرد و كارم را راه انداخت. آمده‌ام بگويم كه اين كار پسر تو باعث شد كه من براي هميشه حجابم را به خوبي رعايت كنم.»

                  پيرمرد صاحب قرض‌الحسنه‌اي است كه با كمك آن براي دخترهاي بي‌بضاعت خرمشهري جهاز تهيه مي‌كند: «با ۶۰۰ هزار تومان جهاز مي‌خرم برايشان، مي‌روم سراغ مديران كارخانه‌ها و همه‌چيز را ارزان و مناسب به حرمت جهان‌آرا به من مي‌فروشند.» حياط خانه جهان‌آرا پر از پيچك‌هايي است كه سيدهدايت‌الله آنها را با نخي بلند به پشت‌بام وصل كرده و مي‌گويد: «اينها گل كه بدهند خانه‌ام غرق گل مي‌شود.»

                  «ممد نيست» اما سيد هدايت‌الله جهان‌آرا كت و شلوارش را مرتب مي‌كند و در خانه خيابان گرگان كه با دست‌هاي خودش ساخته چاي و نبات خوزستاني هم مي‌زند آن هم زير نگاه‌هاي سنگين «ممد» كه بارها و بارها روي ديوار خانه كلنگي تكرار مي‌شوند.

                  چند خاطره درباره شهيد محمد جهان آرا

                  • اولين بار بود سپاه مى آمدم. ديدم خيلى از بچه هايى كه مى‌شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق هاى سيد على، داداشم بودند. غلام من را ديد. پرسيد «تو اومده اى اينجا چى كار؟»از اين كه توى جمع به اين شلوغى، يكى من را تحويل گرفت، خيلى ذوق كردم. گفتم «اومدم ببينم چه خبره؟ چه كارى از دست ما بر مى آد؟» صحبت مى كرديم كه يكى از ساختمان آمد بيرون. غلام دست او را گرفت. كشيد طرف من كه معرفيش بكند. گفت «اين مثل برادرت، سيد عليه.» بلند قد بود. قيافه اش براى من خيلى جذاب بود. نگاهى بهم كرد و گفت «بارك الله». «بارك الله» اش را تا آخر عمر از يادم نمى رود. خيلى خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شدند. بس كه حواسم بهش بود، غلام را گم كردم. خيلى دلم مى خواست بشناسمش. چند روز توى مسجد جامع ديدمش. صداش ميكردند محمد. جهان آرا بود.
                  • سيد محمد از پانزده سالگي مبارزه با رژيم سابق را شروع كرد، او، سيدعلي و تعدادي از بچه‏هاي خرمشهر گروه حزب‏الله را تشكيل دادند و طوماري از خواست‏هايشان را كه نام تمامي آنها در آن ذكر شده بود با خونشان امضا كردند. در همان سال‏ها سيد محمد دستگير شد و شش ماه در زندان بود كه پس از آزادي‏اش زندگي مخفي خود را همراه با سيدعلي در گروه منصوريون شروع كردند، سيدعلي پس از اندكي دستگير شد و به شهادت رسيد. پس از پيروزي انقلاب سيد محمد به عضويت سپاه درآمد كه در زمان فتح خرمشهر و چندي پيش از آن فرمانده سپاه خرمشهر بود. (به روايت پدر شهيد)
                  • پيوند جهان‌آرا و خرمشهر به‌نظر من به علت علاقه زيادي بود كه محمد به خرمشهر داشت. جهان‌آرا مي‌گفت: مردم خرمشهر مظلوم واقع شده‌اند. به آنها كمكي نشد. تجهيزاتي نيامد. آنان از دل و جان نيرو گذاشتند. جهان‌آرا مي‌گفت: من بعضي از شب‌ها جسد بچه‌هاي خرمشهر را مي‌بينم كه توسط سگ‌ها تكه‌پاره مي‌شود، ولي ما نمي‌توانيم از سنگرها و پناهگاه‌ها خارج شويم و اين جنازه‌ها را نجات دهيم. شب و روز جهان‌آرا خرمشهر بود. از روزي كه عراق به خرمشهر هجوم آورد، محمد همّ خود را وقف جنگ كرد. (به نقل از همسر شهيد)
                  • اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را مي‌ديديم. بچه‌ها توسط بي‌سيم شهادت‌نامه خود را مي‌گفتند و يك نفر پش بي‌سيم يادداشت مي‌كرد. صحنه خيلي دردناكي بود. بچه‌ها مي‌خواستند شليك كنند، گفتم: ما كه رفتني هستيم، حداقل بگذاريد چند تا از آن‌ها را بزنيم، بعد بميريم. تانك‌ها همه طرف را مي‌زدند و پيش مي‌آمدند. با رسيدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متري دستور آتش دادم. چهار آرپي‌جي داشتيم. با بلند شدن از گودال، اولين تانك را بچه‌ها زدند. دومي در حال عقب‌نشيني بود كه به ديوار يكي از منازل بندر برخورد كرد. جيپ فرماندهي پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشيني تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنيد؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...(به روايت خود شهيد)
                  • شهيد جهان‌آرا در جريان كودتاي نوژه به منظور جلوگيري از هرگونه حركت و اقدام ضدانقلاب در پايگاه سوم دريايي خرمشهر، از سوي شوراي تامين استان خوزستان به سمت فرماندهي اين پايگاه منصوب گرديد و به كمك نيروهاي مومن و معتقد، تا تثبيت اوضاع و كشف بخشي از شبكه كودتا در ميان عناصر نيروي دريايي، اين مسئوليت را عهده‌دار بود. ايشان ضمن اينكه با زيركي و درايت در خنثي كردن اين توطئه عمل مي‌كرد، در بين پرسنل نيروي دريايي نيز از مقبوليت خاصي برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهاي اصولي وانقلابي او شده بودند.
                  • دامادم مي‏گويد شب‏هايي كه در خرمشهر مستقر بوديم، يك شب نوبت سيدمحمد بود كه دو ساعتي پاس دهد، عليرغم وضع جسمي نامناسب عازم محل نگهباني شد، در همان حال فردي از بچه‏ هاي بسيجي با او همكلام مي‏شود از او مي‏پرسد جهان‏ آرا كيست؟ تو او را مي‏شناسي و سيدمحمد جواب مي‏دهد پاسداري است مثل تو، او مي‏گويد نه جهان‏ آرا 45 روز است كه با تعداد كمي نيرو جلوي دشمن را گرفته است و سيدمحمد جواب مي‏دهد گفتم كه او هم يك پاسدار معمولي است، فرداي آن روز آن فرد براي گرفتن امضا برگه مرخصي‏ اش راهي اتاق فرماندهي مي‏شود مي‏بيند كه او همان پاسدار در حال پاس شب گذشته است.(به روايت پدر شهيد)

                  محمد علي جهان آرا

                  • همكارانش معتقدند او فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما مثل يك سپاهي عادي رفتار مي‏كرد، آنها مي‏گويند وقتي اسلحه به خرمشهر مي‏برديم و آنجا خالي مي‏كرديم جهان‏ آرا اصلاً خسته نمي‏شد. به او مي‏گفتند تو چرا خسته نمي‏شوي و او پاسخ مي‏داد، وقتي كه در رژيم سابق زندگي مخفي داشتم براي كسب درآمد در كوره‏هاي تهران آجر بار مي‏كردم در حاليكه روزه هم بودم، اگر بدنم مقاومت دارد از بابت آن روزها است.(به روايت پدر شهيد)
                  • جانباز عزيز جنگ، برادر محمد نوراني در اين باره مي گويد: «وارد حيات مدرسه شدم. بوي باروت شديد مي آمد. در داخل ساختمان ديدم قتلگاه روز عاشورا است. همين طور بچه ها در خون خودشان مي غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بيرون، شهيد جهان آرا تازه رسيده بود. گفتم: ديدي همه بچه ها را از دست داديم! در حالي كه شديداً متأثر شده بود، مثل كوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را داديم اما امام را داريم، ان شاء الله امام خميني(ره) زنده باشد.»
                  • ما در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگي كرديم. در اين مدت هر لحظه‌اش برايم خاطره‌اي است و يادي كه در ذهنم جاي عميقي دارد. يكى از يادهاي ماندگار كه به خصوصيات ايشان مربوط مي‌شود، هديه دادن محمد به من بود. شايد خيلي از آقايان يادشان برود كه روزهاي ازدواج، عقد، تولد و عيد چه روزهايي است، اما محمد تمام اين روزها را به ‌خاطر داشت و امكان نداشت آنها را فراموش كند، حتي اگر من در تهران بودم. اين يادكردها هميشه با هديه مادي هم همراه نبود. هر بار نامه‌اي مي‌نوشت و از اين روزها ياد مي‌كرد. در اين نامه‌ها مسئوليت من و خودش را مي‌نوشت. نامه‌اي نبود كه بنويسد و از امام(ره) يادي نكند. او با همين شيوه روزهاي خاص زندگي‌مان را يادآور مي‌شد و همه اين نامه‌ها را دارم و هنوز برايم عزيز هستند. هر بار كه آنها را مي‌خوانم مي‌بينم چطور اين جوان بيست و پنج ساله داراي روحيه لطيف و عميقي بوده است. روحيه‌اي كه در محيط خشن جنگ همچنان پايدار ماند. (به نقل از همسر شهيد).



                  برچسب ها : ،


                  [ ۱ ][ ۲ ]